امروز

شنبه, ۲۷ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۰۶:۲۵ قبل از ظهر

سایز متن   /

[ad_1]

چند سال زودتر رسیده بودمبه ایستگاه

و مسافرم نیامده بود…

در نقاشی‌های پنج سالگی‌ام

خطوطِ اندامِ دختری پیدا بود

که در کنار شیروانی خانه‌ای

آمدن مردی را انتظار می‌کشید …

******************

از خلاصه ی روزهای انتظار

که می دانم حوصله به خرج نمی دهی

تا تمامی حرف‌هایم را بشنوی

فقط این را می گویم:

دلتنگی ام

آنقدر بزرگ شده است

که اگر ببینی

شاید نشناسی!

******************

بعضی نوشته ها بوی بادام تلخ میدن٬

بوی عاشقانه های سالهای وبا

بوی انتظارهای بی پایان و پوچی های همیشه سرشار

******************

با تو که هستم مدام برق چشمانم را می پوشانم…

سوال هایم از تو تمامی ندارد. با تو که هستم کودک می شوم.

مدام چرا و چگونه می بافم و در انتظار حرکت لب های دست نیافتنی ات تنها نگاه می کنم.

با تو که هستم مدام برق چشمانم را با دو

دست مضطربم می پوشانم تا مردمکِ کنجکاوِ نگاه های بی حادثه،

خبرچینِ حادثه عاطفه ام نباشند.

تو که می دانی این ستاره بی مکان نیست که آبروریز من شده!

من به نگاه عاشقانه تو دلخوشم و لبخند سخاوتت

******************

مرگ

چیزی شبیه دست های من است

که حتی با ده انگشت نمی توانند

یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند

و چیزی شبیه صدایم

که هربار دوستت دارم

تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده اند

و چه انتظار بزرگی است

این که بدانی

پشت هر «دوستت دارم» چقدر دوستت دارم.

******************

بعدها

کسی دفتر شعرم را پاره می کند

نام تو

همه جغرافیای رنج مرا طی می کند

و تو جاودانه می شوی

بیهوده در انتظار منشین

هرگز برای رفتنت

مرثیه نخواهم گفت…

******************

بخند کودک همسایه …

من اندوه‌های زیادی را دیدم که سر پیچ همین خیابان

چشم انتظار بزرگ‌سالی تو هستند.

******************

شوق

یعنی تو که برمی گردی

مدرس

همت

صیاد

من مسیر دیدنت را

به حافظه ی شهر ریخته ام

من

اطمینان را

با انتظار

عوض کرده ام

اطمینان

یعنی تو که برمی گردی

من تفأل زده ام

من مسیر بغل کردنت را

پشت در خانه ات تمرین کرده ام

وقتی خانه نبودی!

معجزه ها ساده رخ نمی دهند

اما حتما رخ می دهند!

تو

رخ می دهی.

******************

انتظاری ناقص الحروف را کوچه آبستن است،

کوچه خواهد مُرد.

تو برنمی گردی…

من که چیزی نمی خواهم،

جز این که بخواهی ام

******************

بانو!

ندامت واژه ی مناسبی نیست

اما تا کی می توانم در این باغ که

نه نمک دریا را به خاطر می آورد

نه طعم آفتاب را

به انتظار بنشینم

می دانم، دلالتم می کنی که این رنج

تا زمانی که نتوانیم دو نیمه ی گمشده ی آغاز و انجام جهان را به هم بپیوندیم

ادامه خواهد داشت …

[ad_2]

عضویت درگروه بالاسری
اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی