• امروز : جمعه, ۲۴ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 16 October - 2026
کل اخبار 6437

اطلاعیه ها

تجارت سه میلیارد دلاری با ارمنستان چگونه قابل تحقق است؟ عملیات لایروبی و مرمت بند تغذیه مصنوعی دره گاهان تفت به پایان رسید گروه هفت: ۱۰۰ میلیون بشکه گازوئیل به بازار عرضه می‌شود زمان بازی ایران و روسیه تغییر کرد نکات امنیتی دستگاه های ATM و POS آیا هاشور ابرو در دوران بارداری خطرناکه؟ دانلود بازی Day One Garrys Incident برای PC افزایش میزان History اسناد در فتوشاپ خواب و ورزش کافی از احتمال سکته قلبی می‌کاهد شقایق فراهانی: عشق مردم به سریال مادرانه عالی بود سریال دودکش ۲ | عکس های جالب سریال دودکش ۲ رهبر شهید در نگاه مرجعیت بیدار شیعه؛ مجاهدی بصیر، شجاع و خستگی‌ناپذیر ایده کسب وکار خود را عملی کنید ببینید|اهرم تازه ایران؛ «حوثی‌ها» در آستانه کنترل باب‌المندب ادعای جدید وزیر امور خارجه آمریکا درباره ایران انواع عشق!!! هشدار صریح پوتین به غرب درباره اعزام نیرو به اوکراین مرگ عروس چند ساعت بعد از عروسی/عکس آهنگ عشق مردم سعید عرب کنترل پایگاه استراتژیک نزدیک باب‌المندب در اختیار نیروهای یمن بازیکنان شمس‌آذر دیگر توان نداشتند؛ در ۲۶ روز ۷ بازی کردیم

♥2

پادشاه و نابینا (داستان کوتاه)

  • کد خبر : 983
  • ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۳:۰۴
پادشاه و نابینا (داستان کوتاه)

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟» پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به […]

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»

پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.

مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

 

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

لینک کوتاه : https://balasari.com/?p=983
 

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0