• امروز : جمعه, ۲۴ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 16 October - 2026
کل اخبار 6437

اطلاعیه ها

اس ام اس های خنده دار ۹۲ ضرب‌الاجل دوماهه برای ساماندهی فاضلاب‌های صنعتی شهرک صنعتی یزد گوگل اینترنت ۵G را تست کرد بقایی: تعامل با طرف آمریکایی از طریق میانجی قطری بود دویست و یکمین شب تجمعات زنجانی‌ها در دفاع از وطن راهنمای انتخاب هتل برای گردشگران مهران غفوریان به همراه بیوگرافی کامل خطرات بارداری در سن بالای ۳۵ غذاهای سنتی استان آذربایجان شرقی + تصاویر رژه کاروان ورزشی ایران در مراسم افتتاحیه بازی‌های آسیایی ناگویا جملات تصویری جذاب و پرمعنی (۵۵۱) فشار حقوقی بر رئیس فیفا/ یوفا به دنبال جمع‌آوری مدارک علیه اینفانتینو جریمه سنگین یک باشگاه در کرواسی به خاطر ساخت ورزشگاه! پروین درباره دربی چه گفت؟ تصاویری از یورش معترضان سوری به مراکز پلیس در این کشور بیگ‌وردی: تلاش هیئت فوتبال البرز برای تقویت فوتبال بانوان کلیه “لیونل مسی” زیر تیغ جراحان می رود! حجت‌الاسلام هدایتی:حضور مردم در میدان تداوم راه انقلاب را تضمین می‌کند دلایل محبوبیت احسان علیخانی؟؟؟ حداقل دستمزد کارگران در سال ۹۵ اعلام شد فال روز سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵

♥2

پادشاه و نابینا (داستان کوتاه)

  • کد خبر : 983
  • ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۳:۰۴
پادشاه و نابینا (داستان کوتاه)

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟» پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به […]

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»

پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.

مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

 

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

لینک کوتاه : https://balasari.com/?p=983
 

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0