یادداشت مهمان، مریم بهرنگفر: هرمزگانیها هفت شبانهروز عروسیشان طول میکشد و برای هر شب، یک اسم و رسم مخصوص دارند؛ یک شب حنادزدی است، یک شب حنابندان، یک شب لباس و خریدهای عروس و دبا این حالد را با ساز و دهل میبرند و تحویل عروس و دبا این حالد میدهند که اسمش را گذاشتهاند ساختبران.
توی این هفت شب، همه فامیلهای دور و نزدیک دعوتند.
بر عکس عروسیهای شهرستانی که خیلی شسته و رُفته است و مهمانها مینشینند پشت میز و صندلیهای تزیینشده، عروسیهایی که توی روستاها برگزار میشود، در
عین سادگی است؛ و همین دورهمبودن و ساز و دهل است که عروسی را باکیفیت میکند.
توی فیلمهایی که از حمله موشکی توی اینترنت دستبهدست میچرخد، صندلهای زنانه و دخترانه بیشتر از همه خودش را نشان میدهد.
توی یکی از همان فیلمها، یک صندل مشکیِ نگینکاریشده روی صفحه موبایل، قفلام میکند.
عین همان صندل را یکی از شبهای جنگ، با دوستم که از تهران آمده بود، خریدیم. هدیه او بود به من؛ هدیهای که در آن زمان خیلی به بودنش نیاز داشتم. یعنی نیاز
داشتم یکی در آغوشم بگیرد و یکچیزی به من هدیه کند و آن صندل، همانی بود که پیاش میگشتم.
خودم را شبیه یکی از همان دخترها و زنهای توی عروسی تصور میکنم. ایستادهام یک گوشه و به ذوق و شوق عروس نگاه میکنم. دستهای حنابسته دخترها قند توی دلم
آب میکند. دخترها وسط هال خانه ایستادهاند و با صدای موسیقی بندری، سرکنگی میروند و ریزریز میخندند.
پسربچهها با شیطنت از لای پنجره نیمهباز، ایستادهاند به تماشای رقص و کلکشیدن و هلهلههای زنها؛ که ناگهان، صدای کلکشیدنها توی صدای نفیر موشک گم میشود.
سقف خانه فرو میریزد. صندلها زیر خاک و آوار میمانند. زنها و دخترها پا میگذارند به فرار و یک عده میمانند زیر سقف فروریخته خانه.
زرخاتون پنجاهساله که حالا فقط اسمش را شنیدهام و عکس و تصویری از او ندیدهام به شهادت میرسد.
یک پسربچه چهارساله هم شهید شده، و دو نفر دیگر که یکیشان همسن من است.
صفحه موبایل را خاموش میکنم. صندل مشکی هنوز گوشه اتاقم است؛ همان صندلی که یکی از شبهای جنگ، دوستم برایم خرید.
نگاهش میکنم. به این فکر میکنم که دیشب، وقتی دخترهای کوهستک لباس پوشیدند و حنا بستند و رقصیدند، قرار بود صندلهایشان را فردا دوباره پا کنند و بروند در شبِ
چندم عروسی شرکت کنند؛ یا بروند در پاتوق همیشگیشان جمع شوند و برای همدیگر از اتفاقات شب پیشین تعریف کنند و به شیطنتهایشان بخندند.
با این حال حالا صندلها جایی زیر آوار مانده است. و من هنوز صندلم را دارم که گوشه خانه، منتظر پوشیدهشدن است.
