• امروز : جمعه, ۲۴ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 16 October - 2026
کل اخبار 6437

اطلاعیه ها

تجمع شبانه کلاله‌ای‌ها رنگ همدلی گرفت حجت الاسلام اختردانش: شکست در قاموس جمهوری اسلامی معنا ندارد نصب چندین مرتبه از یک برنامه در اندروید با App Cloner ۱.۳.۲ دانلود بازی ایرانی پمپ بنزین برای کامپیوتر سردار رادان:هرگونه تعدی دشمن با پاسخی قاطع و پشیمان‌کننده مواجه می‌شود رشد مثبت تولیدات کشاورزی در شرایط جنگی؛ ذخایر کالاهای اساسی مطلوب است ادامه رصد لیگ برتر فوتسال توسط کادر فنی تیم ملی زنانی که جهان را شکل دادند و تاریخ ساز شدند را بشناسید! دوست دارید دوقلو داشته باشید؟این مطلب را بخوانید! دانلود آهنگ جدید پویا بیاتی بنام سیگار منظور قرارگاه خاتم از جلسه شیطانی آمریکا با برخی کشورهای منطقه چیست؟ آموزش استفاده از زاپیا آمادگی جسمانی عابدزاده و شکم بزرگ علی کریمی عکس جالب الناز حبیبی پس از گریم سنگین و خفن! مردم و رهبری پیروز اصلی انتخابات/ حضور باشکوه مردم از امنیت کشور حراست می‌کند سازمان هواپیمایی کشوری: لغو ممنوعیت پرواز به عراق تایید نمی شود مردانی که به خاطر خجالت جان می‌دهند شناسایی زودهنگام خطر فیبریلاسیون دهلیزی با تغییرات چشم مدل لباس مجلسی طرح سنگین ختنه کردن پسرها چرا و چگونه؟ جنگ ترامپ با کانادا به محصولات لبنی و خودرو کشیده شد

♥2

پادشاه و نابینا (داستان کوتاه)

  • کد خبر : 983
  • ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۳:۰۴
پادشاه و نابینا (داستان کوتاه)

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟» پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به […]

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»

پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.

مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

 

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

لینک کوتاه : https://balasari.com/?p=983
 

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0