• امروز : شنبه, ۴ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Saturday - 26 September - 2026
اخبار امروز : 45
♥0

نامیرا | ناگفته‌های 18 ساعت نفس‌گیر تفحص پیکر شهید سید حسن نصرالله

  • کد خبر : 57584
  • ۰۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۸:۴۹
نامیرا | ناگفته‌های 18 ساعت نفس‌گیر تفحص پیکر شهید سید حسن نصرالله

به گزارش گروه بین‌الملل، حوادث و تندبادهای عظیم تاریخ پر قصه دهه‌ها مقاومت ایران و دوستداران انقلاب اسلامی ایران در محور مقاومت بر سر راه دفاع از مظلوم و ایستادگی در مصاف با دشمن غدار و ستمگر، روزهای تلخ و شیرین فراوانی را در حافظه عمومی محبان انقلاب اسلامی و با این حالم راحل (ره) […]

به گزارش گروه بین‌الملل، حوادث و تندبادهای عظیم تاریخ پر قصه دهه‌ها مقاومت ایران و دوستداران انقلاب اسلامی ایران در محور مقاومت بر سر راه دفاع از مظلوم و ایستادگی در مصاف با دشمن غدار و ستمگر، روزهای تلخ و شیرین فراوانی را در حافظه عمومی محبان انقلاب اسلامی و با این حالم راحل (ره) به ثبت رسانده است.

عملیات طوفان الاقصی در 7 اکتبر 2023 به عنوان نماد بارز و ملموس مقاومت شهروندان مظلوم فلسطین در برابر دهه‌ها اشغالگری، جنایت و نسل‌کشی رژیم صهیونیستی از جمله رخدادهای تاریخی سترگی است که به تعبیر رهبر شهید انقلاب اسلامی ایران، با این حالم شهید سید علی خامنه ای (ره) شکستی ترمیم ناپذیر را بر پیکره ارتش تا بن دندان مسلح صهیونیستی وارد آورد و به سال‌ها اسطوره سرایی در مورد قدرت و اشراف اطلاعاتی، نظامی و عملیاتی اسرائیل خاتمه بخشید.

با آغاز جنگ نسل کشی غزه، رزمندگان مقاومت اسلامی لبنان به دنبالروی از رهنمون‌های رهبر معظم انقلاب اسلامی و دبیرکل شهید خود، سید مقاومت، سید حسن نصرالله به عرصه نبرد با رژیم صهیونیستی وارد شدند تا بدین شکل ضمن مشغول کردن ارتش این رژیم در مرزهای شمالی، از فشار حملات بر رزمندگان مقاومت فلسطین در نوار غزه بکاهند.

 کینه و عداوت صهیونیست‌ها از تاریخ دور و دراز شکست از مجاهدان حزب‌الله سبب شد تا این دشمن غدار پس از جنایات فراموش نشدنی پیجرها که به شهادت و مجروح شدن بسیاری از مردان، زنان و کودکان مظلوم لبنانی منجر شد، برای به شهادت رساندن سید مقاومت به کمین بنشیند و در نهایت در واپسین ساعات غروب 27 سپتامبر 2024 دست به ترور دبیرکل حزب‌الله کند.

خبرگزاری بالاسری، در جدیدترین قسمت از مجموعه روایت نامیرا که به گزارش‌های میدانی ویژه از مناطق مختلف لبنان و مصاحبه‌ها با شخصیت‌های لبنانی و چند مستند کوتاه در مورد جنگ 66 روزه اسرائیل علیه لبنان اختصاص دارد، در یکی از روزهای زمستان 1404 اظهار کردگوی جالبی را با «حسین کریم»، مدیر آتش‌نشانی ناحیه ضاحیه در جنوب بیروت ترتیب داد.

حسین کریم اولین کسی بود که بعد از شهادت سیدحسن نصرالله به عنوان مسئول تفحص پیکر شهدای حمله به ضاحیه بیروت بر بالای پیکر مطهر ایشان رسید.

او برای نخستین بار جزئیات و بسیاری از ابعاد نااظهار کرده‌ 18 ساعت دردناک و پر از دلهره  تفحص پیکر سید مقاومت را در مقابل دوربین خبرنگار بالاسری روایت کرده است. 

در ادامه نسخه کامل این مصاحبه جذاب و شنیدنی تقدیم حضور مخاطبان بالاسری می‌شود. 

 

.

 

بالاسری:‌ با سلام… از میان آوارها، جایی که سکوت بزرگ‌ترین اسرار را در خود پنهان می‌کرد و در تاریکی سنگین، جایی که وطن چشم‌انتظار پاسخ‌هایی بود که وجدان را به لرزه درمی‌آورد، مردی بود که به اعماق سرنوشت و حقیقت گام نهاد؛ دستانش حامل امید امت، و قلبش سنگینی تاریخ را بر دوش داشت. 

او نخستین کسی بود که شاهد بود، نخستین کسی که مطلع شد و نخستین کسی که تلاش کرد سرنوشت حقیقت را با دستان خود دگرگون سازد. از عمق مصیبت، از چشم حادثه، از خاطره‌ای که دشوارترین اخبار را با قلبی مؤمن و دستی نجات‌بخش حمل می‌کرد.

 در دیداری فراموش‌نشدنی، با او لحظه‌ای را بازخوانی می‌کنیم. لحظه مواجهه با سرنوشت، لحظه دستی که کوشید نجات بخش جانی باشد و معنای آرامش را از آن روح آموخت. حکایتی از زبان کسی که اظهار کرد: «شهادت را به چشم دیدم و آرامش را در آن دریافتم».

دیداری خاص با قهرمانی ساکت، کسی که آخرین امید را بر دوش داشت و حامل اولین خبر بود:جناب آقای حسین کریم، مسؤول تیم آتش‌نشانی ضاحیه جنوبی بیروت، کسی که از  روزنه‌ای کوچک به زیر زمین رفت تا شهید والامقام سید حسن نصرالله را نجات دهد؛ جناب آقای کریم خوش آمدید…

 با شما از لحظات نخست وقوع حادثه حمله به ضاحیه جنوبی و ترور سید حسن نصرالله آغاز می‌کنیم…

سید حسن نصرالله , حزب‌ الله لبنان , لبنان , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , نامیرا , عباس نیلفروشان ,

از حجم بمباران ضاحیه متوجه شدیم که اسرائیل شخصیت مهمی را هدف ترور قرار داده است

حسین کریم: بسم الله الرحمن الرحیم. ما در ضاحیه بیروت بودیم و اوضاع به خاطر حملاتی که از سوی اسرائیل انجام می‌شد و شدیدترین آنها حملات 17 سپتامبر بود که به عملیات پیجر و به دنبال آن انفجار دستگاه‌های بی‌سیم منتهی شد، رو به وخامت بود. سه روز بعد از آن حاج عبدالقادر (شهید ابراهیم عقیل) در ناحیه القائم هدف قرار گرفت. از این رو رخدادها و وقایع به سرعت در حال تشدید بودند. این مسئله ما را به عنوان آتش‌نشان و پرسنل امداد و نجات در حالت آماده‌باش مستمر نگه می‌داشت، چون مشخص بود که دشمن صهیونیستی در صدد تشدید حملات خود علیه غیرنظامیان و احتمالاً پایتخت بود. 

روز 27 سپتامبر ساعت 6:21 بعد از ظهر من در مرکز آتش‌نشانی بودم. چون داشتیم برخی امور مربوط به مجروحان عملیات پیجرها و پیگیری‌هایش را انجام می‌دادیم. در ساعت 6:21 ، صدای انفجارهای پی به دنبال و شدیدی به گوش می‌رسید. این بمباران‌ها درست روبروی مرکز بود، چون اگر از دفتر وارد می‌شدید و مقابل مرکز می‌ایستادید، کل ناحیه تحت حمله قابل مشاهده بود.

در چنین شرایطی، اولین کاری که کردیم این بود که مشخص کنیم کجا هدف قرار گرفته است. این به سود ما بود، چون توانستیم محل اصابت را دقیقاً مشخص کنیم. البته، بر اساس شکل، اندازه و تعداد ضربات نتیجه گرفتیم که یک شخصیت سرشناس هدف قرار گرفته شده است، وگرنه اسرائیل این‌طور بی‌هدف حمله نمی‌کند، به ویژه که قبلاً هیچ حمله‌ای به ضاحیه صورت نگرفته بود. البته در طول روز تهدیداتی وجود داشت، با این حال هیچ حمله واقعی صورت نگرفته بود. در عین حال موضوع هدف قرار گرفتن «سید» حتی به ذهن‌مان هم خطور نمی‌کرد. تمام ذهنیت ما این بود که خدای متعال او را برای روزهای سخت‌تری که به ایشان بیشتر نیاز داریم، حفظ خواهد کرد. از این رو صرف نظر از اینکه هدف چه کسی باشد، به عنوان آتش‌نشان، مستقیماً با تعداد زیادی وسیله نقلیه به سمت ناحیه حرکت کردیم.

 همانطور که اظهار کردم، حمله در مقیاس بسیار بزرگ صورت گرفت، فلذا فقط با یک یا دو وسیله نقلیه نمی‌توانستیم آن ناحیه را مدیریت کنیم. ما در مجموع 10 وسیله نقلیه داشتیم، همه خودروها را با تمام تجهیزات موجود راه انداختیم و راهی شدیم. البته، به آنها دستور دادم که از چندین مسیر حرکت کنند، چون می‌دانستیم تخریب و موانعی برای دسترسی به محل وجود خواهد داشت. علاوه بر این شلوغی محل حمله مانع رسیدن ما می‌شد، و قطعاً جاده‌ها مسدود می‌شدند. طبیعتاً چیزی که انتظار داشتیم رخ داد. صحنه‌ای وحشتناک بود: برخی ساختمان‌ها ویران شده بود و برخی در حال سوختن بود، فریاد شهروندان را می‌شنیدیم، مجروحانی روی زمین بودند… آتش و شعله‌های آتش زیر آوار قابل مشاهده بود… آدم گیج می‌شد که از کجا شروع کند؟ چه کار کند، چگونه کار آواربرداری را شروع کند؟ طبیعتاً اولین اقدامی که کردیم، خارج کردن مجروحانی بود که جلوی چشم ما بودند.

سید حسن به ما یاد داده بود برای نجات مقبا این حالت و شهروندان عادی تفاوتی قائل نشویم

بالاسری: قبل از اینکه اقدام به انتقال مجروحان و بیرون کشیدن پیکرهای موجود کنید، آیا متوجه شدید که چه کسی مورد هدف قرار گرفته بود؟

حسین کریم: متوجه نشدیم .. ما ساعت 6:21 هدف حمله قرار گرفتیم… نمی‌دانستیم چه کسی بوده و اصلا در این وادی هم نبودیم. همانطور که به شما اظهار کردم، سعی می‌کردیم بفهمیم، با این حال نمی‌دانستیم چه کسی است. وظیفه ما به عنوان آتش‌نشان این است که در نظر بگیریم ماموریتی داریم؛ شهروندانی در معرض بمباران قرار گرفته‌اند. وظیفه انسانی ما این است که اولاً مجروحان را منتقل کنیم. دومین اقدام اینکه شهدا را بیرون بکشیم. پس از آن، کم‌کم مشخص ‌شود که هدف حمله چه کسی بوده است؛ چون صرف نظر از اینکه «سید» آنجا باشد یا هر شهروند غیرنظامی دیگری، ما همان وظیفه را ادا می‌کردیم. نه به این خاطرکه «سید» آنجا حضور داشت، تلاش خود را دو چندان کنیم، چون «سید» ما را طوری تربیت کرده تا بین انسان‌ها تفاوتی قائل نشویم. ایشان هم مثل هر انسان دیگری است و یکی از اعضای همین جامعه است. از این رو، ما کاری که تکلیف شرعی‌مان بود و وظیفه انسانی ما که ملزم به انجام آن بودیم را انجام می‌دادیم. این گام اول بود.

به دلیل شهادت همه همراهان، اطلاع دقیقی از احتمال حضور سید حسن در داخل ساختمان نداشتیم

بالاسری: پس در آغاز، شروع به بیرون کشیدن مجروحان و شهدایی کردید که جلوی چشمتان بودند؟

حسین کریم: برای اینکه آشکار شود، ما باید افرادی را که در بر اساسات گیر افتاده‌ بودند تخلیه کنیم تا بتوانیم مطمئن شویم که عملاً در آنجا هیچ کس مجروح یا گیر نیفتاده نباشد، تا بتوانیم مرحله دوم عملیات امداد را شروع کنیم؛  چون مسلماً وقتی نمی‌دانید چه چیزی و چه کسی هدف قرار گرفته و این شخص کجا ممکن است حاضر باشد نمی‌توانید عملیات پاکسازی را شروع کنید. مثلاً ممکن است اصلا این شخص در یکی از همین ساختمان‌ها باشد، نه زیرزمین.

 ما حدود ساعت 10:30 شب؛ یعنی حدودا چهار ساعت پس از حمله، اطلاعات اولیه‌ای دریافت کردیم که اذعان می داشت، این فرضیه وجود دارد که «سید حسن» در داخل این ساختمان است. با این حال اینکه ایشان چگونه وارد این مقر می‌شوند، نمی‌دانستیم… خودمان چگونه پایین برویم؟ نمی‌دانستیم. کسی نمی‌دانست آن پایین چه خبر است. چون کسانی که همراه «سید حسن» بودند، همگی به شهادت رسیده بودند. از این رو اینجا اوضاع دشوارتر شده بود.

سید حسن نصرالله , حزب‌ الله لبنان , لبنان , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , نامیرا , عباس نیلفروشان ,

معمولاً وقتی می‌خواهیم کار کنیم، از اطرافیانمان و از همسایه‌ها پرس و جو می‌کنیم، به نقشه‌ها نگاه می‌کنیم، می‌دانیم این ساختمان چگونه است …چند بر اساسه دارد، چگونه تقسیم‌بندی شده است. با این حال کار کردن در زیر زمین برای ما تجربه جدیدی بود و قبلاً با آن مواجه نشده بودیم. هیچ تجربه‌ای نداشتیم. هیچ اطلاعاتی از آن نداشتیم و البته موضوع هم مسئله بسیار محرمانه‌ای بود. از این رو اوضاع دشوار بود؛ حتی آوردن لودرها به تنهایی خودش یک مشکل بود؛ چون دشمن صهیونیستی همان شب تجاوز را به ضاحیه تشدید کرد. این امر تعداد آوارگان، از جمله کسانی که دارای ماشین‌آلات سنگین، لودرها، بیل‌های مکانیکی‌ و جرثقیل‌هایی که بارهای سنگین را بلند می‌کنند، افزایش داد. از این رو، حتی برای اینکه کسی را با ضمانت خود به آنجا بیاوریم و بتواند وارد ضاحیه شود یا از آنها بیل مکانیکی به با این حالنت بگیریم، وجود نداشت.  همه اینها زمان می‌برد؛ با این حال ما به جستجوی خود در تمام مکان‌هایی که انبارها یا زیرزمین‌هایی داشتند، پیگیری کردیم، به این امید که ورودی‌ای پیدا کنیم که ما را به آنجا برساند، با این حال نتوانستیم مکانی را مشخص کنیم.

بالاسری: بعد از آنکه متوجه شدید که سید حسن هدف قرار گرفته، چگونه عمل کردید و چه کردید؟

حسین کریم: وقتی فهمیدیم «سید حسن» آنجاست، عزممان برای ادامه کار بیشتر شد. سعی می‌کردیم حداقل یک راه ورودی پیدا کنیم. موضوع پیدا کردن و مشخص کردن محل خیلی ما را اذیت کرد، چون چیزی نمی‌دانستیم و ساختمان‌هایی که حدس می‌زدیم، ما را به بر اساسات زیرزمین برسانند همگی تخریب شده بودند. مثلاً یک ساختمان نُه بر اساسه کاملاً تخریب شده بود، طوری که تا چند روز نمی‌توانستید آوار آن را جمع کنید. از این رو، با این موضوع مشکل داشتیم. در صحنه عملیات هم همین طور شد، وقتی بیل مکانیکی‌ها رسیدند، شروع به کار براساس حدس و گمان کردیم. مثلاً فرض کنید یک ساختمان آسیب دیده وجود داشت و خیابان کنار آن هم آسیب دیده بود. ما فرض گرفتیم که ارتباطی بین این ساختمان و این خیابان وجود دارد، از این رو شروع به حفاری در خیابان کردیم تا اینکه به محل مورد نظر برسیم. در نهایت هم با همین روش به نتیجه رسیدیم.

ما چندین نقطه را حفاری کردیم با این حال چیزی پیدا نکردیم. البته گاهی اوقات می‌گویید «من اینجا را حفاری می‌کنم تا به گذرگاه‌ها برسم» با این حال در چه عمقی؟ نمی‌دانیم. ما عمق دقیق را هم نمی‌دانستیم. این هم یک مشکل دیگر بود. شاید در عمق 5 متری مثلا یک اتاق خاص یا چیزی پیدا کنیم. از این رو نمی‌دانستیم چند متر باید حفاری کنیم تا به نقطه موردنظر برسیم. این هم یک مشکل دیگر بود. اینکه آیا اصلا داریم درست حفاری می‌کنیم؟ چون گاهی اوقات ممکن است، فاصله کمی با گذرگاه (ورودی یا راهرو) داشته باشید. مگر عرض یک راهرو چقدر می‌تواند باشد؟ مثلاً دو متر. یک کریدور یا راهرو باید دو یا سه متر باشد. گاهی اوقات ممکن است درست کنارش حفاری کنید، با این حال آن راهرو مشخص نباشد. به همین دلیل رسیدن به اولین سطح راهرو که ما به آن رسیدیم کار خدا بود. خدا به ما کمک کرد وگرنه ما هیچ داده قطعی نداشتیم که نشان دهد، اینجا ممکن است به جایی برسید؛ صرف نظر از اینکه اصلا ما نمی‌دانستیم، «سید حسن» کجای این ساختمان است. از این رو ما همچنان براساس حدس و فرضیات به کار خود ادامه می‌دادیم.

بالاسری: شروع به حفاری کردید، در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

حسین کریم: حفاری تیم ما تا حدود ساعت 6 صبح ادامه داشت، یا بهتر بگویم، ما شب حفاری را شروع کردیم. دقیق به شما بگویم، از نیمه‌شب تا ساعت 11 صبح تقریباً به طور مداوم مشغول به کار بودیم. بیل مکانیکی در حال کار بود. ما در تلاش بودیم تا جایی مشخص را پیدا کنیم. البته، حفاری آسان نبود، چون ما در مورد زمین خاکی صحبت می‌کنیم. هنگام حفاری، ساختمان‌هایی در مجاورت داریم که تخریب شده‌‌اند. از این رو برخی از آوارها به داخل گودال می‌ریختند و ما دوباره برمی‌گشتیم و آنها را بیرون می‌کشیدیم. حتی موضوع امنیت عمومی ناحیه هم مطرح بود. من اگر بخواهم در کنار ساختمانی که هنوز سالم است حفاری کنم، باید حدود 10 متر عقب بروم و حفاری را از آنجا شروع کنم تا از ریزش آن جلوگیری کنم. با این حال ریسک کردیم و حفاری را در نزدیکی ساختمان‌ها، شروع ‌کردیم. این هم یکی دیگر از خطراتی بود که می‌توانست هر لحظه باعث ریزش ساختمان‌هایی شود که هنوز سالم بودند.

 با این حال بیل مکانیکی با دشواری کار می‌کرد تا اینکه حدودا ساعت 11 ظهر بیل مکانیکی به اولین سقف بتنی برخورد کرد و این مثل کورسوی امیدی بود که نشان می‌داد ما به یک محل بتنی رسیده‌ایم…حالا ممکن است سنگ باشد یا چیز دیگری. می‌توانستیم بگوییم که این اولین نشانه بود که به آن دست یافتیم. در اینجا راننده بیل مکانیکی سعی کرد کمی اطراف آن را خالی کند، با این حال این نقطه در نزدیکی ساختمان‌های مجاور بود و باعث شد ریسک زیادی نکنیم تا جایی را که پیدا کرده بودیم از دست ندهیم؛ چون هرگونه فرونشست زمین می‌توانست آنجا را به طور کامل زیر خاک دفن کند. 

من در مورد ساختمان‌های مجاور به ارتفاع بیش از 15 متر صحبت می‌کنم. هرگونه لرزش یا هر چیز دیگری می‌توانست باعث ریزش و پوشاندن تمام نقاط پیدا شده شود. در این صورت ما مجبور می‌شدیم دوباره آنجا حفاری کنیم، چون نمی‌توانستیم علامتی نصب کنیم. معمولاً برای راهنمایی نیروها شما یک علامت خاص در آنجا نصب می‌کنید، با این حال در این موقعیت این امکان وجود نداشت. همین که هدف را گم کردید، اصلا دیگر نمی‌توانستید آن نقطه را به راحتی پیدا کنید. از این رو از راننده بیل مکانیکی خواستیم که سعی کند روی این تخته سنگ بتنی ضربه بزند تا ببینیم یک تخته سنگ بتنی کامل است یا نه…. چون ممکن بود این تخته سنگ مدت زمان زیادی آنجا بوده باشد. وقتی این تخته سنگ شروع به شکستن کرد، معلوم شد که آن تکه سنگ سقف یکی از راهرو‌ها است و توانست شکاف و روزنه کوچکی در آن ایجاد کند…یک روزنه باریک با قطری اندک بود.

در ادامه پایین رفتیم تا ببینیم چگونه می‌توانیم دهانه را گشادتر کنیم، با این حال همانطور که به شما اظهار کردم، نزدیکی ساختمان‌ها و ضخامت بتن مانع از ایجاد ضربه کافی برای گشادتر کردن دهانه شد. عریض‌ترین دهانه‌ای که توانستیم ایجاد کنیم حدود 80 سانتی‌متر بود. این حداکثر چیزی است که توانستیم به آن دست یابیم. همانطور که اظهار کردم، هیچ ضربه‌ای نزدیم، چون ممکن بود خاک روی سر ما آوار شود. وقتی دهانه را باز کردیم، رایحه و بو از آن خارج شد…بخارهایی مانند گاز و دود بیرون آمد. این نشانه دیگری بود که محیط پایین غیرقابل تنفس است، از این رو مجبور بودیم خودمان را ایزوله کنیم.

وقتی پایین رفتیم، برای حفظ امنیت، از وسایل محافظ مانند ماسک و کوله پشتی استفاده کردیم تا از هرگونه آسیبی در با این حالن باشیم. طبیعتاً به عنوان فرمانده تیم امداد، این وظیفه به من محول شده بود و باید از جان افراد محافظت می‌کردم.

بالاسری: خود شما تصمیم گرفتید که در مأموریت شرکت کنید، یا مأموریت به شما واگذار شد؟

حسین کریم: نه، این کار به من سپرده شده بود. به دو دلیل هم به من سپرده شده بود. اول اینکه من مدت زیادی در عملیات امداد و نجات کار کرده‌ام، از این رو تجربه زیادی داشتم. دوم حساسیت موضوع بود. چون ما در موقعیتی بودیم که نمی‌دانستیم چه اتفاقی دارد می‌افتد و اگر اتفاقی با شخصیت مد نظرمان مواجه شدم چه واکنشی باید داشته باشم؟ اینکه چگونه باید عمل کنم؟ چه برخورد و تعاملی داشته باشم؟ نیاز به این داشت که کسی باشد که بتواند احساساتش را کنترل کند، وضعیت را به طور دقیق منتقل کند و رازنگهدار باشد، چون در نهایت، تمام رسانه‌ها منتظر خبر بودند، تمام دنیا منتظر خبر بودند. واکنش‌های منفی محاسبه نشده می‌توانست باعث بحران شود. در نهایت اینکه همه چیز هم تحت رصد و نظارت (دشمن) بود. در کل یک نفر دیگر، با من همراه شد و او هم از همکارانی بود که در دفاع مدنی کار می‌کرد.

تصمیم گرفته شد، فقط ما دو نفر پایین برویم. نیازی به افزایش تعداد نفرات نبود، چون وضعیت پایین ناشناخته بود و اگر مشکلی پیش می‌آمد، نمی‌خواستیم، افراد دیگری را از دست بدهیم. ممکن بود آنجا شهید شویم و نتوانیم به هدفی که برایش پایین رفته بودیم برسیم، چون معلوم نبود وضعیت در داخل مقر چگونه است.

به دلیل گازهای سمی در محل ترور سید حسن مجبور شدم لباس محافظ بر تن کنم 

بالاسری: قبل از اینکه از داخل روزنه و ساختمان پایین بروید به لحاظ روانی، عاطفی و قلبی چگونه خود را برای مواجهه با کسی که در داخل ساختمان خواهد بود و اینکه نتیجه چه خواهد بود، آماده کردید؟

حسین کریم: ما وقتی در شب کار خود را شروع کردیم، من اولین کسی بودم که به عنوان فرمانده تیم خبر را دریافت کردم. به من اطلاع داده شد که حواست باشد «سید» ظاهرا جزو کسانی است که در ساختمان است، از این رو تلاش‌هایمان را برای پیدا کردن راهروها، بیشتر ‌کردیم. این موضوع باعث شد این ایده به ذهنم خطور کند که در جستجوی انباری در زیرزمین‌های ساختمان‌های همجوار بروم. دعا می‌کردم چیزی پیدا کنم، یک ورودی، معبری، چیزی… چیزهایی را در ذهنم تصور می‌کردم، از خودم می‌پرسیدم که اگر «سید» زنده و زیر آوار محاصره شده باشد، چه؟ یا اگر راه‌های خروجی مسدود شده باشد، چه کار می‌کند؟

سید حسن نصرالله , حزب‌ الله لبنان , لبنان , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , نامیرا , عباس نیلفروشان ,

 این افکار مدام به ذهنم خطور می‌کرد، با این حال نگذاشتم این افکار مرا درگیر کند یا خیلی روی من تأثیر بگذارند، چون فشار روانی می‌تواند بحران ایجاد کند، به خصوص که من مسئول افراد حاضر در میدان بودم. باید کسی باشم که تصمیم می‌گیرد، از این رو باید آرام و خونسرد باشم. باید قوی‌تر باشم تا اول از همه، بتوانم به کسانی که با من بودند روحیه بدهم. کافی بود نیروها کسی را با چشمانی اشکبار ببینند، تا روحیه خود را از دست بدهند. ما وقت گریه و زاری کردن نداشتیم، چون خبر هنوز مبهم بود، نمی‌دانستیم که «سید» هنوز زنده است یا نه، و در این بین هرگونه سهل‌انگاری یا تأخیری می‌توانست باعث فاجعه شود. فلذا فشاری که روی ما بود، فوق‌العاده زیاد بود و ما سعی می‌کردیم جایی مشخص را پیدا کنیم.

وقتی به من اظهار کردند پایین برو، راستش را بخواهید تلاش نکردم به این فکر کنم که چه چیزی ممکن است در پایین در انتظارم باشد، چون باید از راهرو پایین می‌رفتم. با این حال فکر نمی‌کردم همه چیز به این راحتی آشکار شود. فکر می‌کردم هنوز باید با مراحل پیچیده‌تری دست و پنجه نرم کنیم. با این حال از خطراتی که ممکن بود با آنها روبرو شویم آگاه بودم. بوی گاز و بخارهایی که آنجا بود را استشمام کردم و به آنها اظهار کردم که باید لباس محافظ بپوشیم، که روال عادی کار است. با این حال اینکه مردد بودم، یا ترسیده بودم، یا بگویم نه پایین نمی‌روم، خیر. برای پایین رفتن هیچ تردیدی به خودم راه ندادم.

وقتی به احتمال شهادت سید فکر می‌کردم بلافاصله خودم را سرزنش می‌کردم

بالاسری: به‌طور طبیعی، احساسات در حین اجرای مأموریت متفاوت می‌‌شود و با هم درهم می‌آمیزند…

حسین کریم: شاید بیشتر این حس وجود داشت که ایشان را به نحوی پیدا کنیم، صرف نظر از آنچه که به شما اظهار کردم، به خودم اجازه نمی‌دادم که فکر کنم ایشان شهید شده باشد. به این فکر می‌کردم که ایشان را پیدا می‌کنیم و حالشان هم خوب است؛ می‌توانستم این فرضیه را بپذیرم که ایشان  را مجروح، پیدا کنیم. به این ترتیب با ایشان برخورد کنیم، ممکن بود این فرضیه بپذیرم، با این حال پیدا کردن ایشان در حالی که شهید شده باشد… اگر لحظه‌ای این فکر به ذهنم خطور می‌کرد فوراً خودم را سرزنش می‌کردم و می‌اظهار کردم نه، نباید به این فرضیه فکر کنم، به خودم می‌اظهار کردم، نه قطعاً الان خیلی زود است، باشد برای یک وقت دیگر. در واقع نظر من مثل بسیاری از شهروندان بود، شاید میلیون‌ها نفر که این موضوع را نتوانستند، در ابتدا بپذیرند.

با مشاهده پیکر سید حسن متوجه شدم با آزمایشی بسیار بزرگ مواجه هستیم

بالاسری: بعد از تصمیم‌گیری برای پایین رفتن از روزنه و ورود به داخل مقر، چه اتفاقی افتاد؟

حسین کریم: به هر حال ما تجهیزات مربوط به دستگاه تنفسی که ما را از محیط اطرافمان جدا می‌کرد، آماده کردیم. توجه داشته باشید که شما نمی‌توانید از این روزنه کوچک در حالی که دستگاه را به پشت خود بسته‌اید، پایین بروید. فلذا ابتدا ماسک باید را بزنیم، کپسول اکسیژن را باز ‌کنیم، از پله‌ها پایین برویم تا بتوانیم از این روزنه عبور می‌کنیم، همین که داخل شدیم یکی از همکاران از بالا دستگاه را به ما می‌داد تا به پشت خود ببندیم، چون فضا بسیار تنگ و باریک بود. 

به هر شکلی که بود پایین رفتیم، در همان دو متر اول با اولین شهید مواجه شدیم. این در عین حال نشانه‌ای بود از اینکه ما در راهرو یا ناحیه‌ای هستیم که اشخاصی در آنجا شهید شده‌اند. این برای ما نکته مثبتی بود و نشان می‌داد که در جای درستی هستیم که افرادی در آنجا بوده اند. این نکته مثبتی بود که نشان می‌داد در موقعیت درستی قرار داریم، صرف نظر از اینکه آیا «سید» هم آنجا حضور دارد یا خیر.

در همان لحظات نخست با اولین شهید مواجه شدیم.  در واقع وقتی وارد زیرزمین شدیم، ابتدا وارد راهرویی شدیم. این راهرو دو در در سمت چپ داشت. قبل از دو در، با اولین شهید مواجه  شدیم. فکر کردیم ممکن است کسی را در این اتاق‌ها پیدا کنیم. از این رو تصمیم گرفتیم وارد فضای اتاق‌ها شویم. در اتاق اول سمت چپ، شهید دیگری را نزدیک یک دفتر اداری پیدا کردیم. احتمالاً مسئول دفتر بود یا چیزی شبیه به این.

بعد از آن به اتاق دوم نزدیک شدم. در اتاق دوم، به محض اینکه به سمت در برگشتم، شخصی را دیدم. مرد مسنی با محاسن سفید را مشاهده کردم. از جایی که ایستاده بودم، چهره‌اش مشخص نبود. من از دور اظهار کردم: «انشاءالله که سید حسن نباشد»،  چون نمی‌توانستیم تصور از دست دادن ایشان (سید) را به این شکل بپذیریم. حدس می‌زدم هر شخصیتی می‌تواند باشد. به خودم می‌اظهار کردم اغلب فرماندهان مقاومت مسن هستند. این فرد هم عملاً مسن بود و محاسن و مو داشت. چون عمامه بر سر نداشت. از این رو تصمیم گرفتم به او نزدیک‌تر شوم، وقتی با پیکر رو در رو قرار گرفتم، متوجه شدم که با یک آزمایش بسیار بزرگ روبرو هستیم.

در تمام لحظات احیای قلبی سید آرزو داشتم خداوند بار دیگر ایشان را نزد ما بازگرداند

به دنبالکر سید حسن آرامشی بود که احساس نمی کردم به شهادت رسیده باشند

بالاسری: سید حسن نشسته بودند یا دراز کشیده بودند؟

حسین کریم: نه، دراز کشیده بودند. در ابتدا، نمی‌توانستید به کسی بگویید که او را می‌بینید. می‌اظهار کردید، چشم‌هایم دروغ می‌گویند، این سید نیست. با این حال نشانه‌ها همان بودند. یکی از ویژگی‌ها یا چیزهایی که خداوند متعال به من داده آرامش و اطمینان خاطر است و اینکه معمولاً بین شهادت و مرگ طبیعی تفاوت قائل ‌شوم. دوم اینکه نحوه شهادت یا فوت غالبا روی فرد تأثیر می‌گذارد. واقعیت این است که من از مواجهه با این پیکر احساس ترس و وحشت نکردم. منظورم این است که چگونه کسی عزیزی را ببیند که دراز کشیده، فوت کرده یا چیزی شبیه به آن، قلبش به درد می‌آید، اذیت می‌شود، لرزه به جانش می‌افتد؛ با این حال من نه، فقط فکر کردم ایشان خوابیده است.. و واقعاً هم انگار در خواب بودند. هیچ نشانه‌ای از مجروحیت یا هیچ رد خونی وجود نداشت… چشمانشان بسته بود. در ایشان نوعی آرامش مشهود بود. احساس نمی‌کردم که شهید شده باشد.

در اینجا اولین کاری که به عنوان امدادگر انجام دادم انجام کمک‌های اولیه بود. فقط به ایشان احیای قلبی دادم، پشت سر هم احیای قلبی انجام می‌دادم با این حال با همه وجودم چشمم به چشم ایشان بود، به این امید که خداوند متعال نعمت بازگرداندن دوباره «سید» را به ما عطا کند و بین ما باقی بمانند.

وقتی چشمانشان باز نشد، با خودم اظهار کردم: «تمام شد، خداوند متعال مقدر کرده که سید به این افتخار نائل شود». سعی کردم کمی ایشان را حرکت و تکان دهم، با این حال نه، مشخص بود که ایشان به مقام شهادت نائل شده‌اند، با این حال باز تکرار می‌کنم که ایشان در نهایت آرامش به شهادت رسیده بود. بدن ایشان سفت و یا منقبض نشده بود؛ منعطف و نرم بود، بدون هیچ نشانه‌ای از کبودی یا خون، هیچ یک از این علائم طبیعی نبود. این نشان می‌داد که شهادتشان سخت نبوده است.

سید حسن نصرالله , حزب‌ الله لبنان , لبنان , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , نامیرا , عباس نیلفروشان ,

بالاسری: پس از اطمینان از شهادت سید حسن نصرالله، چگونه مأموریت را در داخل ساختمان پیگیری کردید؟

حسین کریم: پس از اطمینان از شهادت سید حسن، کنار ایشان شهید دیگری نیز وجود داشت و از شهادت او هم اطمینان حاصل کردیم. از این رو، به مأموریتم پیگیری کردم؛ چون وقتی پایین آمدم اولین مأموریتم، شناسایی و یافتن افراد دیگر هم بود. از این رو اتاق‌های مجاور را نیز گشتم. به عنوان مثال، اتاقی که ایشان در آن استراحت می‌کرد، یک تخت و چیزهای دیگر داشت، جایی که تصور می‌کنم در آن استراحت می‌کردند. چند شهید در اتاق دیگر بودند، حدود پنج یا شش شهید در آن محوطه بودند.

در اینجا، من و همکار جوانم از طریق روزنه بیرون رفتیم و به طرف‌های ذیربط اطلاع دادم که من چنین چیزی را در پایین شاهد بودم و بر اساس شواهد، همه چیز قطعی بود. مرحله دوم این بود که ما به پایین برگردیم تا پیکرها را آماده کنیم تا بتوانیم بدون هیچ تأخیری آنها را از زیر زمین بیرون بیاوریم، چون مشخص بود که دشمن صهیونیستی دوباره قصد حمله به این مکان را دارد.

سید در حال وضو گرفتن و آستانه اقامه نماز بود که به شهادت رسید

بالاسری: آیا درست است که سید حسن در لحظات شهادت خود در حال آماده شدن برای وضو و نماز بودند؟

حسین کریم: این موضوع را من استنباط کردم، اولا بر اساس زمان به این نتیجه رسیدم. اینکه فقط چند دقیقه تا نماز مغرب باقی مانده بود که بمباران صورت گرفته بود. دوم اینکه «سید» از سالنی که در آن بود به سمت وضوخانه می‌رفت. وضوخانه روبروی درب سالن بود. از این رو تقریباً پیکر در آنجا بودند. مشخص بود در حال آماده شدن برای وضوگرفتن و اقامه نماز هستند، چون ساعت، انگشتر یا عمامه خود را نبسته بودند. از این رو، نشانه‌ها این چنین نشان می‌داد. حالا، ممکن بود چیز دیگری باشد؛ شاید هم می‌خواستند به اتاق خود بروند…

به دنبالکر سید حسن نصرالله نشانه‌ای از مرگ ندیدم و برای جابجایی آن از ایشان عذرخواهی می‌کردم

پس از اطمینان از شهادت سید حسن با خودم اظهار کردم خدا را شکر به آنچه آرزویش را داشت نائل شد

بالاسری:‌به لحاظ شخصی، وقتی خود را در مقابل شهید سید حسین نصرالله یافتید، چه کردید؟ به ویژه وقتی متوجه شدید و یقین حاصل کردید که ایشان به شهادت رسیده است؟

حسین کریم: در مرحله اول، پس از اینکه عملیات احیای قلبی را انجام دادم و تمام شد متوجه شدیم که «سید» به ملکوت اعلا پیوسته است. در اینجا سعی کردم چند لحظه را بدزدم و به خود فرصت دهم. دستی به صورت و زیر چانه ایشان کشیدم، چون می‌دانستم این فرصت دیگر پیش نخواهد آمد، تا از ایشان متبرک شوم و طلب دعای خیر کنم… از این همه آرامش و آسودگی که داشتند… حتی دست ایشان، منظورم همان انگشتی است که بالا می‌آوردند و با آن دشمن را تهدید می‌کردند…همان دست ایشان را گرفتم، انگشت ایشان را گرفتم… همانطور که به شما اظهار کردم همه چیز در بدنشان نرم بود و نشان نمی‌داد که به شهادت رسیده‌اند؛ چون معمولاً بعضی از مرگ‌ها باعث سفت و سخت شدن بدن می‌شوند، دست‌ها سفت می‌شوند و…. آن حس در مورد سید هرگز وجود نداشت. فلذا این احساس و این حال به شما دست می‌داد که ایشان شهید نشده است. برای همین ایشان را تکان می‌دادم و در عین حال از ایشان هم عذرخواهی می‌کردم. اظهار کردم: «ببخشید سید»، من شما را تکان می‌دهم …به خود می‌اظهار کردم: «من که باشم که دارم این کار را انجام ‌می‌دهم؟»

ممکن است بپرسید: «در آن لحظه از ایشان چه درخواستی کردم؟» فکر نمی‌کردم، یادم نمی‌آمد که باید چیزی بخواهم یا چیزی به او بگویم. با این حال قلبا می‌اظهار کردم خدا را شکر که در نهایت به آنچه آرزویش را داشت، نائل شد. در مورد  احساسم در آن لحظات، باید بگویم آسان نبود، شاید اگر فرد دیگری که احساساتی‌تر بود از روزنه پایین می‌رفت، مطمئناً به این راحتی این مسئولیت را قبول نمی‌کرد و از زیر بار آن به سلامت بیرون نمی‌آمد.

با رعایت نکات حفاظتی خبر شهادت سید حسن را به مسئول حزب‌الله اطلاع دادم

بالاسری: چگونه از مقر بیرون آمدید و این خبر را چگونه به سایرین منتقل کردید؟

حسین کریم:  باید بگویم مسئولیت بسیار سنگینی داشتم. اول، باید از اطلاعات و اخبار محافظت می کردم. این مسئله‌ای آشکار و عیان است، چون خیلی‌ها منتظر بودند، و سرنوشت یک ملت به این خبری که می‌آوردم مرتبط بود؛ چه ایشان زنده باشند و چه نباشند، اینها مسائل حیاتی و سرنوشت‌ساز هستند. به قول معروف چشم همه به این خبر بود؛ آنها فقط به یک خبر نیاز داشتند: تأیید یا تکذیب و این موضوع راحت و آسانی نبود.

وقتی بیرون رفتم و اعلام کردم لب‌هایم را به گوش مسئول ذی‌ربط در حزب‌الله چسباندم تا کسی متوجه نشود، یا چیزی را نشنوند، چون این یک موضوع حساس بود. ما معمولاً مرگ و میر یا چیزی شبیه به آن را اعلام نمی‌کنیم. غالبا این آخرین کاری است که ما انجام می‌دهیم، چون اساسا کار ما نجات، امداد و اطفای حریق است. این کار معمولاً مربوط به ما نیست که اعلام کنیم که فردی زنده است یا نه، با این حال شرایط خاصی که حاکم بود باعث شد ما در رسانه‌ها ظاهر شویم.

در زمان تفحص پیکر سید پهپادهای اسرائیلی بالای سر ما در حال پرواز شناسایی بودند

بالاسری: این در مرحلهٔ نخست بود؛ در مرحله دوم که تصمیم گرفتید از روزنه به داخف مقر پایین بروید، چه اتفاقی افتاد؟

حسین کریم: تصمیم گرفتیم دوباره پایین برویم. تجهیزات را عوض کردیم. چون کپسول‌های اکسیژن تمام شده بودند. پایین رفتیم، پیکر «سید» را آماده و مهیا کردیم و روی پیکر شهیدی که کنار ایشان بود، مشغول به کار کردیم. 

در همین حین در ماسک اکسیژن جوانی که همراه من بود، اختلالی پیش آمد، برای همین کمی آن را شل کرد تا دوباره آن را تنظیم کند. عملاً برای لحظاتی بدون ماسک یا با ماسک چسبیده و نزدیک به صورت نفس ‌کشید. در این حال و هوا بود که می‌خواستم با او صحبت کنم که یک دفعه از هوش رفت. من در سمت مقابل بودم. او تقریباً بالای سر «سید» بود و من کاملاً نزدیک پاهای ایشان بودم. به سمت او دویدم، با این حال او نمی‌توانست نفس بکشد.

ما یک دکمه اضطراری روی دستگاه داریم، آن را فشار دادم و شروع کردم به انجام کمک‌های اولیه و با دستگاه پیام دادم که باید یک امدادگر بفرستید، چون فرد همراه من دچار سانحه شده است. در آن لحظه، سعی کردم او را به سمت دریچه‌ای که از آن پایین آمده بودیم بکشم. به خودم اظهار کردم این کار را انجام بدم تا وقتی بچه‌ها آمدند، او را ببرند و او در همان نزدیکی باشد. الان در حالی از آن لحظات صحبت می‌کنم که ما تحت فشار بسیار زیادی بودیم. ما روی پیکر «سید» و نیز شهید دوم کار کرده بودیم. به همین دلیل بسیار خسته بودیم. خیلی خسته بودیم. نفس‌هایمان خیلی سنگین بود و این حادثه درست جلوی چشم من اتفاق افتاد. فردی که با من است، در حال جان دادن و شهادت بود و من سعی می‌کردم به او کمک کنم. 

سید حسن نصرالله , حزب‌ الله لبنان , لبنان , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , نامیرا , عباس نیلفروشان ,

دستگاهی که ما از آن استفاده می‌کنیم، زمان محدودی دارد و کپسول اکسیژن داخل آن در حال تمام شدن بود. در این حالت دستگاهی که من داشتم شروع به دادن هشدار کرد. وقتی هشدار می‌دهد شما عملاً، ده دقیقه فرصت دارید تا ناحیه را ترک کنید، چون وقتی اکسیژن کپسول تمام شود، دستگاه به طور خودکار از کار می‌ایستد. در این شرایط، من باید ماسک را برمی‌داشتم تا بتوانم نفس بکشم. به همین دلیل سعی کردم همکارم را به نزدیکترین نقطه بکشم، با این حال چون روی زمین سنگ بود و تجهیزاتش را به پشتش بسته بود، به آنها گیر می‌کرد. نتوانستم او را زیاد بکشم. او را کمی کشیدم، چون خسته هم بودم، مسافت کوتاهی او را کشیدم و به عملیات احیا پیگیری کردم و هر چند لحظه عملیات احیا را تکرار می‌کردم. 

بچه‌ها برای پایین آمدن تأخیر کرده بودند. دوباره پیام دادم، معلوم شد لودری که ما را پایین آورده بود، مشکل پیدا کرده است. بچه‌ها مجبور شدند طناب‌ ببندند و با طناب پایین بیایند تا اینکه توانستیم برگردیم و شهید را بیرون بکشیم. چون تقریباً شهید شده بود. در آن لحظات «سید» پایین بود. چون موضوع شهید وضعیت غیرمنتظره و اورژانسی ایجاد کرده بود، برای همین من مجبور شدم از روزنه ایجاد شده بیرون بروم و دو مرد جوان با تجهیزات جدید پایین رفتند و شهید را بیرون کشیدند. تیم دیگری را پایین فرستادیم و پیکر «سید» را بیرون کشیدند.

این کارها با خطرات زیادی همراه بود. پهپادهای شناسایی اسرائیلی دائماً به شکل چرخشی درحال پرواز بودند، نه به صورت رفت و برگشت، بلکه درست بالای سر ناحیه ما به شکل دَوَرانی پرواز می‌کردند. هواپیماهای جنگی هم حضور داشتند. احتمال فرو ریختن چیزی روی ما همیشه وجود داشت، در نهایت اینکه کار بسیار حساس بود. با این حال در مقایسه با حجم و عمق فاجعه‌ای که با آن روبرو بودیم دیگر نگران جان خود نبودیم. ما آگاهانه و هوشیارانه کار می‌کردیم و تا حد امکان در کار به مقررات توجه داشتیم. با این حال اگر اتفاقی برای شما می‌افتاد یا شهید می‌شدید، متاسف نبودید. برعکس، حتی ممکن بود در آن زمان آرزوی شهادت در آن مکان مقدس را داشتیم چون نمی‌توانستیم چیزی بزرگتر از این از خداوند متعال بخواهیم.

پیکر شهید نیلفروشان را در نزدیکی پیکر سید حسن پیدا کردیم

بالاسری: شهید عباس نیلفروشان در داخل همان مقر بودند؟

حسین کریم: سردار شهید عباس (نیلفروشان) در همان محدوده جغرافیایی بودند که «سید» حضور داشتند. ایشان در واقع کمی دورتر از سالنی بودند که سید در آنجا حاضر بودند. در اتاق‌های دیگری بودند. این اتاق‌ها هم آسیب دیده بودند و در واقع به دلیل نزدیکی آنها به ساختمان‌های مسکونی آسیب دیده بودند. درست است که آنها زیرزمین بودند، با این حال تخریب ساختمان‌های اطراف آنها که بالای سر این اتاق‌ها قرار می‌گرفتند، باعث مشکلاتی در حفاری شد. آوار زیادی روی آنها ریخت و سختی و دشواری زیادی برای رسیدن به محلی که قرار داشتند، ایجاد کرد. آنجا ظاهرا چیزی مانند اتاق‌های انتظار یا مشابه آن بودند. به همین خاطر در این مورد هم مشکل وجود داشت. منظورم تشریح دلایل تاخیر برای خروج پیکر شهید نیلفروشان است.

سید حسن نصرالله , حزب‌ الله لبنان , لبنان , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , نامیرا , عباس نیلفروشان ,

 بعد از یافتن پیکر «سید» و شهدایی که همراه ایشان بود، عملا هر کسی که جلوی دید بود و مشخص بود، را حمل کردیم و بیرون آوردیم. بعد دوباره برگشتیم و شروع به حفاری مجدد کردیم تا بفهمیم چه اشخاص دیگری آنجا هستند، چون اطلاعاتی در مورد تعداد واقعی افراد نداشتیم، با این حال نمی‌توانستیم خیلی عمیق هم حفاری کنیم؛ چون آسان نبود، مثلاً من در ارتفاع 15 یا 20 متری باید تمام محوطه با این ارتفاع را آواربرداری و پاکسازی کنم تا مثلاً بتوانم حفاری را در زیر ادامه دهم. منظورم این است که نمی‌توانستم در زیر زمین حفاری کنم؛ باید در همه مکان‌ها از بالا به پایین حفاری می‌کردیم. از این رو مکان‌هایی که شروع به حفاری کردیم، همانند دهانه‌ای بود که در سقف پیدا کردیم. همانطور که به شما اظهار کردم، نیم متر حفاری می‌کردیم چون نقشه نداشتیم؛ به صورت تصادفی و اتفاقی کار می‌کردیم.

ساختمان‌های تخریب‌شده‌ی زیادی وجود داشت. برخی از ساختمان‌های مسکونی هنوز سالم بودند. با این حال ما نمی‌توانستیم به پی‌ این ساختمان‌ها نزدیک شویم، چون پی‌ها بیرون زده بودند و ممکن بود فرو بریزند. پس از مدتی، حدود یک هفته، بارش باران شروع شد که روند کار را با تأخیر بیشتری مواجه ساخت. رانش زمین رخ داد و خاک انسجام خود را از دست داد و ایستادن روی لبه‌ گودال را خطرناک کرد، چون ممکن بود، بیل مکانیکی بلغزد و ما آسیب ببینیم. ما در عین حال نگران ساختمان‌هایی بودیم که پی‌هایشان در نتیجه‌ی حفاری‌ها عملاً با چشم دیده می‌شد و احتمال فرو ریختن آنها وجود داشت و این هم خودش مانع دیگری بر سر راه تفحص ما بود. همه این عوامل روند تفحص پیکر شهدا را به تأخیر انداخت.

علاوه‌بر این، در این مدت، تیمی تشکیل دادیم که وظیفه داشت افرادی را از اهالی محله شناسایی کند تا به ما شناختی از نقشه و پراکندگی ساختمان‌ها یا چیزی شبیه به آن به ما بدهد یا طرحی از آن به ما بدهد تا بتوانیم محل حفاری را مشخص کنیم. چون در ابتدا هیچ نشانه‌ مشخصی نداشتیم. دو یا سه روز قبل از رسیدن به پیکر حاج عباس (نیلفروشان)، آثاری از پی‌ها و اتاق‌ها شروع به پدیدار شدن کرد. از این رو شروع به جستجو در داخل این اتاق‌ها کردیم.

بالاسری: پیکر ایشان سالم بود؟

حسین کریم: بله، پیکر حاج عباس سالم بود. البته به دلیل مدت زمانی که زیر آوار مدفون شده بودند، و نیز به دلیل آوار، پیکر ایشان آسیب‌هایی دیده بود، با این حال پیکری کامل بود، نه تکه تکه.

بالاسری: درست است که شهید علی ایوب در کنار ایشان بود؟

حسین کریم: بله درست است، شهید علی ایوب هم همراه ایشان بود،

بالاسری: آیا پیکر هر دو شهید با هم خارج شد؟

حسین کریم: بله، این اتفاق در همان روز رخ داد و پیکر آنها یکی پس از دیگری، پیدا شد، چون نزدیک به هم بودند و فکر می‌کنم در یک اتاق با هم بودند، یا چیزی شبیه به این.

بعد از رحلت با این حالم خمینی (رض) فکر می کردیم انقلاب اسلامی به پایان راه رسید با این حال مقام معظم رهبری (رض) رهبری انقلابی را به دنبالش گرفتند.

بالاسری: جناب حسین، با گذشت مدتها از این حادثه، با توجه به جزئیاتی که شاهد بودید و تجربه کردید در روز جاری این حادثه را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

حسین کریم: با وجود گذشت یک سال و نیم احساس می‌کنم، انگار همین دیروز بود. درست است که زمان می‌گذرد، با این حال تا همین در روز جاری هم، گاهی اوقات اگر عکسی از «سید» یا حتی صحنه‌ای از ایشان از تلویزیون ببینم، اولین تصویری که از او دیده بودم، دوباره در ذهنم زنده می‌شود. البته صحنه‌ای‌که دیدم را صحنه‌ای منفی تلقی نمی‌کنم و به همین دلیل است که موضوع شهادت ایشان را پذیرفته‌ام.

 من یک انسان واقع‌گرا هستم و معتقدم که خداوند متعال فقط آنچه را که برای ما خوب و مفید است، مقدر می‌کند. ما الگو و نمونه داریم. مثلا پیامبر و ائمه اطهار بهترین نمونه هستند که نشان دادند شهادت یک رهبر به معنای پایان جهان نیست؛ بلکه می‌تواند فرصتی برای ما باشد تا وضعیت خود را دوباره ارزیابی کنیم، خود را بازسازی کنیم و از نو شروع کنیم. 

بگذارید از جمهوری اسلامی ایران مثالی بزنیم: در زمان رحلت با این حالم خمینی (قدس سره)، بسیاری از شهروندان، از جمله خود ما در لبنان، فکر می‌کردیم که همه چیز تمام شده و انقلاب به پایان راه خود رسیده است. چون باور بر این بود که با این حالم خمینی، نایب حضرت ولی عصر (عج) هستند، با این حال پس از ایشان مقام معظم رهبری (مدظله) از راه رسیدند. مقام معظم رهبری (رض) انقلابی بسیار بزرگ و عالی رقم زدند. مطمئناً، خداوند متعال افرادی را برای ما جایگزین خواهد کرد که ان شالله این مسیر را ادامه دهند.

بالاسری: این در خصوص سید حسن نصرالله، در مورد تفحص پیکر شهید سید هاشم صفی الدین چه چیزی برای بازگویی برای مخاطبان ما دارید؟

حسین کریم: در خصوص «سید هاشم صفی الدین» اسرائیل عمداً ما را محاصره کرد و مانع از دخالت و ورود ما شد. ما چندین بار تلاش کردیم، با این حال تهدیدهایی صورت گرفت…

تفحص سید حسن 18 ساعت و سید هاشم صفی الدین 18 روز به طول انجامید

بالاسری: اطلاع داشتید که سید هاشم در آنجا حضور داشت؟

حسین کریم: در اینجا نیز ما همچنان با فرضیه‌ و حدس و گمان مواجه بودیم و اینکه اطلاعاتی وجود داشت که اذعان می‌داشت ممکن است سید هاشم در این مرکز باشد. به همان ترتیب همان سؤالات اینجا نیز مطرح می‌شود: کجا؟ چگونه؟ از کجا پایین برویم؟ از کجا برویم؟ و غیره. هیچ اطلاعاتی وجود نداشت. 

وقتی ما سعی کردیم، شروع به آواربرداری از برخی از ساختمان‌هایی کنیم که براساس برخی اطلاعات از ورودی‌های آنها اطلاع حاصل کرده بودیم، اسرائیل یک حلقه امنیتی و محاصره امنیتی در اطراف ما ایجاد کرد، نه فقط ما، بلکه از ناحیه کلیه نهادها و هرکسی که می‌خواست به آنجا نزدیک شود. سپس از طریق تلفن تهدیداتی به نهادهای دولتی ارسال شد مبنی بر اینکه هیچ کس اجازه رفتن به صلیب سرخ را ندارد و رفتن آنها به محل ترور ممنوع است. حتی در سطح مقبا این حالت و تیم ضاحیه، هیچ کس را از قلم نینداخت. 

سید حسن نصرالله , حزب‌ الله لبنان , لبنان , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , نامیرا , عباس نیلفروشان ,

بعد از یک هفته دوباره تلاش کردیم. ما سازمان‌ فعال در حوزه بشردوستانه هستیم و قرار نیست به دستورات دشمن پایبند باشیم. اسرائیل متجاوز بود، سرزمین ما را بمباران کرد. از این رو، سعی کردیم با یکی از بیل‌های مکانیکی کار کنیم که هدف حمله پهپادی قرار گرفت و راننده آن به شهادت رسید. این یک پیام قوی بود، پیامی که با خون نوشته شده بود، که نباید به آن محل نزدیک شوید. این اتفاق حدودا روز چهارم یا پنجم پس از حمله رخ داد. از این رو، منتظر ماندیم.

آن زمان می‌اظهار کردند که میانجیگیری‌هایی بین فرماندهی ارتش و یونیفل در حال انجام است و آخرین راه حل این شد که سازمان‌های غیرنظامی وارد شوند و شروع به پاکسازی و آواربرداری کنند. چون ممکن است غیرنظامیانی زیر آوار گیر افتاده باشند، شهید شده باشند و غیره. اسرائیلی‌ها اصرار داشتند که اجازه این کار را ندهند. با این حال ما تصمیم گرفتیم به این قضیه ورود کنیم. وظیفه ما ورود به این قضیه است. در واقع انتظار و دست روی دست گذاشتن، تحقق خواسته‌های دشمن بود و اینکه ما خود را وقف خدمت به جامعه کرده‌ایم.

 علاوه بر این سید هاشم بیشترین نقش را در تأسیس ایستگاه‌های امداد و نجات و آتش نشانی داشتند. چون ایشان ضرورت تجهیز ضاحیه جنوبی و ناحیه بیروت به این خدمات را درک کرده بود، فلذا، وظیفه ما بود که به لطف ایشان پاسخ دهیم و بخشی از محبت ایشان را جبران کنیم. از این رو، این مسئولیت را بر عهده گرفتیم، همانند جان برکف‌ها و شهادت‌طلبان جان خود را کف دست گرفتیم و وارد عمل شدیم. سعی کردیم تعداد افراد را افزایش ندهیم، چون انتظار داشتیم اسرائیل هر لحظه ما را هدف قرار دهد، با این حال خدا چشمان آنها را کور کرد. به این ترتیب ما عملیات حفاری را پس از 18 روز شروع کردیم. حفاری پیکر «سید حسن» پس از 18 ساعت و «سید هاشم» پس از 18 روز، به نتیجه رسید. حتی در زمان‌بندی کشف پیکر این دو شهید هم مشابهت وجود داشت.

اگر سید در مقر زنده بود هرگز از آنجا بیرون نمی آمدم و کنار ایشان می‌ماندم

بالاسری: اگر به ساختمان مراجعه می‌کردید و متوجه می‌شدید که سید حسن نصرالله هنوز زنده است، چه اقدامی انجام می‌دادید و واکنش شما چگونه بود؟

حسین کریم: (با خنده) سوال خوبی است. شاید اصلا بیرون نمی‌آمدم و با ایشان در همان پایین و داخل مقر می‌ماندم .. بی‌تردید بر انتقال خبر تمرکز می‌کردم و در انتقال محتاطانه خبر دقت بیشتری می‌کردم. با این حال شاید چشمانم حال دلم را لو می‌داد. مطمئنم هیچ‌کس نمی‌تواند شادی‌اش را پنهان کند. با این حال خدا را شکر…

احتمالا سوال بعدی شما این است که اگر فرضاً هیچ گاز سمی یا چیزی نبود و می‌توانستم بیشتر بمانم، در آن مکان باقی می‌ماندم؟ باید بگویم بله شاید این کار را می‌کردم. با این حال گاهی اوقات عواملی دخیل هستند… مثلاً خطر منتظر ماندن برای خبر… وقتی برایم باقی نمی‌گذاشت. نمی‌توانستم، بگویم حالا بمانم متبرک شوم و یا احساساتم را بیان کنم، یا چیزی شبیه به این. چون در مسئولیت‌ها چیزهای بزرگ‌تر و عظیم‌تر نهفته است، و من در این زمینه با وسواس بسیار کار می‌کنم.

بالاسری: احساس پشیمانی می‌کنید؟ اصلا الان چه حسی دارید که به ساختمان رفتید و حامل خبر شهادت سید حسن نصرالله بودید؟

حسین کریم: اینکه پشیمان باشم، نه، چون اگر من نبودم، فرد دیگری بود. من آن را یک نعمت می‌دانستم، به قول معروف مثل «شمشیر دولبه» بود. از برخی از شهروندان می‌شنیدم که نیت خیر داشتی، می‌آمدند و مرا می‌بوسیدند و متبرک می‌شدند و برخی از شهروندان هم می‌اظهار کردند: «این شخص راست نمی‌گوید» یا «این شخص پول گرفته» یا «این شخص ما را فریب می‌دهد» و چنین و چنان. با این حال من به این موضوع از باب مثبت نگاه می‌کنم. بالاخره در نهایت، یکی باید این خبر را برساند، چه من باشم چه کس دیگری. 

دوم اینکه، ممکن است من این را نعمتی از جانب خداوند متعال در مورد خود بدانم که بدان وسیله بر من منت نهاد.  اینکه شهادت یک واقعه بود و رخ داده است. اینکه خبر را من دادم به این معنی نیست که آرزو می‌کردم «سید» شهید شود تا بتوانم این خبر را بدهم. یا اینکه پیکر ایشان را حمل کنم یا حتی اصلا این موضوع به ذهنم هم خطور نمی‌کرد. چون روسا، رهبران و فرماندهان مقاومت را می‌دیدیم؛ معمولاً توسط همراهان، دوستان یا نزدیکان آنها حمل می‌شدند. با این حال بالاخره یکی باید ایشان را حمل می‌کرد. از این رو، می‌توانم حضورم را در آن زمان و در آن موقعیت، یک نعمت و لطف الهی بدانم.

حتی فرزندان و خانواده‌ام می اظهار کردند خبر شهادت سید حسن دروغ است

بالاسری: شنیدن این خبر برای شهروندان و قلب های آنها بسیار سنگین بود

حسین کریم: درست است، بله، خیلی‌ها باور نمی‌کردند، حتی خانواده و فرزندانم هم می‌اظهار کردند که راست نمی‌گوید. گاهی اوقات با کسانی مواجه می‌شدم که می‌پرسیدند: «واقعاً ایشان را دیدی؟ واقعا پیکر ایشان را حمل کردی؟» آنها همان سؤالاتی را که قبلاً شنیده‌ بودند را تکرار می‌کردند، با این حال نمی‌توانستند قانع شوند. مثلا در فیلمی از من شنیده بودند و شاید در فیلم خیلی واضح نبود، با این حال می‌خواستند مستقیم و زنده بشنوند. یک بار، کسی رک و پوست کنده به من اظهار کرد: «من قانع نشدم.» اظهار کردم: «باشه». این نشان می‌داد عشق شهروندان به سید حسن نصرالله آنها را به جایی رسانده که پذیرش این موضوع برای آنها دشوار است. البته، ما نباید به آن نقطه برسیم. عشق باید به خدا باشد، عشق نباید عشقی باشد که منجر به ناامیدی و عجز شود. اینکه ما در جنگ بودیم؛ و «سید» به ما یاد داد که ما وقتی پیروز می‌شویم، پیروز شده‌ایم و وقتی هم به شهادت می‌رسیم، پیروز شده‌ایم. این یک نکته است.

 دوم اینکه ملتی که رهبرانش را به عنوان شهید تقدیم نمی‌کند، ملتی شکست‌خورده است. ایشان وقتی این چنین ما را تربیت کرده، چرا وقتی نوبت او رسید، اظهار کردیم نه، او حق ندارد؟ درحالی که او همان طور که حق زندگی، تشکیل خانواده و لذت بردن از زندگی را دارد حق آرزو کردن هم دارد. این یک آرزو است، چرا ما در مورد حق سید برای شهادت بخل بورزیم؟ برعکس، باید همه برای ایشان آرزوی شهادت کنیم. همه ما هم آرزوی شهادت داریم و اینکه در این راه شهید شویم، به خصوص در این نبرد، که نبردی بین حق و باطل است؛ نبردی که برای دفاع از مظلومان فلسطین بود. این اتفاق یک تصادف و رخداد اتفاقی نبود که همین طوری ترور شده باشد، نه… ایشان در اتاق عملیات، در یک مکان مقدس، در موقعیت و جایگاه یک رزمنده و مجاهد به شهادت نائل شدند و همین امر مقام ایشان را بالا برد و به شهروندان نشان داد که سید حسن از آن دسته رهبرانی نیست که پشت کند و ما را تنها بگذارد.

سید حسن نصرالله , حزب‌ الله لبنان , لبنان , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , نامیرا , عباس نیلفروشان ,

دوست دارم سید حسن شفیع ما در روز قیامت باشد

بالاسری: درست است. هم‌اکنون از شما سخنی خطاب به سید حسن نصرالله می‌خواهم…

حسین کریم: شاید اگر وقت داشتم، طبیعی است که هر فردی دوست داشته باشد و آرزو کند که «سید» شفیع او در جای خاص و معین باشد و ما را رها نکند. او نزد خداوند متعال عزت و احترام زیادی دارد و مطمئناً، ان‌شاءالله، شاهد ماست و از همه مهم‌تر، ما باید از میراث و وصیت او پاسداری کنیم. وقتی او در مورد بصیرت و تبیین با ما صحبت می‌کرد، به ویژه در این روزهای پر ابهامی که در آن به سر می‌بریم و بی‌تفاوتی عمیقی که اطراف ما را فرا گرفته، باید پایبندی ما به وصیت «سید» بیشتر باشد.

وقتی ما می‌گویم «به عهد خود پایبند هستیم»، منظورمان در همه زمینه‌ها است: در حفظ و حراست و پاسبانی از اسرار، خط مشی، ایمان، در فداکاری در صورت لزوم و در دفاع از مظلومان. حتی در شرایط دشوار، هم باید ناصر و یاری رسان مظلوم باشیم. همه این موارد باید در اولویت کار ما باشند. به ویژه در مورد ما که شغلمان این است، و متعهد به خدمت به شهروندان به شکلی دائمی هستیم. هر قدر که در معرض خطر قرار بگیریم یا شهید بدهیم، هرچه هست اینکه ما خود را وقف کار داوطلبانه و تلاش‌های بشردوستانه کرده‌ایم و این مسئله باید عزم ما را برای ادامه این مسیر و تکمیل این خط مشی و پرچمی که ایشان برای برافراشتن آن تلاش می‌کردند، راسخ‌تر کند؛ مقصودم پرچم حق و پرچم حمایت از شهروندان و مستضعفان است، چون در نهایت، همه پیامبران و رسولان برای هدایت بشریت و محافظت از آنها در برابر شر و گمراهی مبعوث شدند و ما هم ان شاء الله این مسیر را ادامه خواهیم داد و خدمت به شهروندان از جمله کارهایی است که پاداش بزرگی دارد.

 

بالاسری: جناب حسین کریم، مسئول گروه آتش‌نشانی در ضاحیه جنوبی بیروت از شما سپاسگزاریم…

حسین کریم: خدا خیرتان دهد، متشکرم، خدا به شما سلامتی عطا کند.

بالاسری: و از شما بینندگان هم بابت همراهی این برنامه تشکر می‌کنیم، خدانگهدار.

/

منبع

لینک کوتاه : https://balasari.com/?p=57584
  • ارسال توسط :
  • 2 بازدید
  • دیدگاه‌ها برای نامیرا | ناگفته‌های 18 ساعت نفس‌گیر تفحص پیکر شهید سید حسن نصرالله بسته هستند
 

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0

دیدگاهها بسته است.