به گزارش خبرگزاری بالاسری، تابآوری اجتماعی را نمیتوان صرفاً توانایی یک جامعه برای تحمل بحران دانست، چرا که جامعه تابآور جامعهای است که در لحظه فشار، ظرفیتهای نهفته خود را برای همکاری، سازمانیابی و حل مسئله فعال میکند. از این منظر، مسئله مهم در تجربه دهه 60 ایران نه فقط حضور شهروندان در پشتیبانی از جبههها، بلکه شکلگیری شبکهای از روابط اجتماعی بود که توانست اعتماد، تعلق و مسئولیت فردی را به کنش جمعی تبدیل کند. آنچه در پشت جبهه اتفاق افتاد، در واقع یک تجربه مهم از تولید ظرفیت اجتماعی بود، تجربهای که میتوان آن را از منظر سرمایه اجتماعی و نظریه کنش جمعی دوباره خواند. در بسیاری از روایتهای مربوط به دفاع مقدس، پشتیبانی شهروندانی با مجموعهای از تصاویر آشنا تشریح کرده میشود، مثل کمکهای شهروندانی، حضور داوطلبانه، فعالیت مساجد، اعزام نیرو، مشارکت خانوادهها و همراهی اصناف بود. با این حال اگر از سطح توصیف عبور کنیم، پرسش مهمتری شکل میگیرد و آن این است که چه سازوکاری باعث شد مجموعهای از کنشهای پراکنده فردی به یک شبکه نسبتاً منسجم اجتماعی تبدیل شود؟ پاسخ به این پرسش، نقطه آغاز فهمی متفاوت از تابآوری اجتماعی است.
سرمایه اجتماعی زمانی معنا پیدا میکند که رابطه میان افراد بتواند به ظرفیت همکاری تبدیل شود، چرا که اعتماد در حالت فردی، یک نگرش است، با این حال وقتی اعتماد در شبکههای اجتماعی گردش پیدا میکند به یک منبع جمعی تبدیل میشود. جامعه دهه 60 در بسیاری از عرصهها از شبکههایی برخوردار بود که امکان انتقال سریع اعتماد و تبدیل آن به عمل را فراهم میکردند. مسجد، محله، خانواده، مدرسه، بازار، هیئت و گروههای داوطلب، صرفاً نهادهایی منفک از یکدیگر نبودند، بلکه در بسیاری از موارد نقش واسطه اجتماعی را ایفا میکردند و افراد را از سطح ارتباطات شخصی به سطح کنش جمعی منتقل میکردند. البته این نکته از نظری هم اهمیت زیادی دارد، چرا که دولت بهتنهایی نمیتواند جامعه را تابآور کند، همانگونه که جامعه بدون ساختارهای نهادی نیز نمیتواند همه مسائل پیچیده بحران را حل کند.
تجربه پشتیبانی از جبههها نشان میدهد که بخشی از توان جامعه در آن دوره، از مسیر نهادهای رسمی تولید نمیشد، بلکه در شبکههای میانجی و روابط اعتمادآمیز شکل میگرفت و سپس با ساختارهای رسمی پیوند میخورد. از این رو شاید بتوان اظهار کرد مهمترین دارایی اجتماعی آن دوره تنها مشارکت نبود، بلکه قابلیت سازماندهی مشارکت بود. البته میان این دو تفاوت اساسی وجود دارد، و ممکن است جامعهای در برابر یک بحران احساس همدلی گسترده داشته باشد، با این حال اگر این همدلی نتواند به شبکه ارتباطی، تقسیم نقش، اعتماد متقابل و اقدام هماهنگ تبدیل شود، اثر آن کوتاهمدت خواهد بود. درنتبجه آنچه یک جامعه را از وضعیت جمعیت به وضعیت شبکه اجتماعی منتقل میکند، همین امکان هماهنگسازی کنشهاست.
از این منظر، مفهوم پشت جبهه نیز نیازمند بازتعریف است. پشت جبهه را نباید صرفاً مکانی در مقابل خط مقدم دانست، چرا که پشت جبهه یک موقعیت اجتماعی بود، موقعیتی که در آن جامعه، جنگ را از یک مسئله صرفاً نظامی به مسئلهای عمومی تبدیل میکرد. وقتی خانواده، کسبه، دانشآموز، کارگر، کشاورز، روحانی، استاد، پزشک یا گروههای داوطلب هر یک بخشی از مسئولیت را بر عهده میگرفتند، جنگ از محدوده میدان نظامی خارج و به یک مسئله اجتماعی تبدیل میشد. در چنین شرایطی، هر فرد احساس میکرد بخشی از یک کل بزرگتر است و همین احساس تعلق، هزینه مشارکت را برای افراد قابل تحملتر میکرد. در اینجا مفهوم همبستگی ملی نیز معنای دقیقتری پیدا میکند، چرا که همبستگی صرفاً احساسی نیست، بلکه همسرنوشتی است که به مسئولیت مشترک تبدیل شده باشد. از همین رو، جامعه زمانی همبسته میشود که افراد، مسئله عمومی را تا حدی مسئله خود بدانند.
با این حال این پرسش مطرح است که آیا میتوان چنین الگویی را عیناً به در روز جاری منتقل کرد؟ پاسخ منفی است، زیرا ساختار اجتماعی، فناوری ارتباطی، الگوی خانواده، سبک زندگی، رسانهها و حتی صورتبندی اعتماد عمومی تغییر کرده است. از این رو مسئله در روز جاری استخراج منطق شبکهسازی اجتماعی آن دوره و بازطراحی آن متناسب با جامعه جدید است. نیز در روز جاری شبکههای اجتماعی مجازی، ظرفیت گستردهای برای ارتباط دارند، با این حال ارتباط بیشتر الزبا این حالً به معنای اعتماد بیشتر نیست. جامعهای که میلیونها ارتباط دیجیتال دارد، ممکن است در سطح واقعی از ضعف ارتباطات میانفردی و نهادی رنج ببرد. از این رو، یکی از مسائل اساسی تابآوری در روز جاری، عبور از انباشت ارتباط به سمت تولید اعتماد است. در اینجا مفهوم مهندسی سرمایه شهروندانی اهمیت پیدا میکند، مهندسی سرمایه شهروندانی به معنای هدایت دستوری جامعه یا طراحی مشارکت از بالا نیست، بلکه به معنای ایجاد زیرساختهای اعتماد و مشارکت است. جامعه باید بتواند در مواجهه با بحران، از ظرفیت خودسازماندهی استفاده کند. این امر مستلزم تقویت نهادهای واسط، انجمنها، گروههای داوطلب، شبکههای محلی، تشکلهای حرفهای و سازوکارهایی است که شهروند را از تماشاگر بحران به کنشگر مسئله تبدیل میکنند.
در این مدل، سرمایه اجتماعی دیگر یک مفهوم تزئینی در ادبیات سیاستگذاری نیست، بلکه بخشی از زیرساخت امنیت و تابآوری جامعه است. سرزمینی که شبکههای اعتماد فعال، نهادهای واسط کارآمد و امکان مشارکت واقعی شهروندان را داشته باشد، در برابر فشارهای اقتصادی، اجتماعی، رسانهای و حتی بحرانهای امنیتی از ظرفیت بیشتری برای بازتولید نظم اجتماعی برخوردار خواهد بود. از همین جا میتوان یکی از درسهای مهم تجربه دهه 60 این بود که بحرانها فقط منابع مادی را مصرف نمیکنند، بلکه سرمایه اجتماعی را نیز مصرف یا تولید میکنند. از این رو اگر شهروندان در جریان بحران احساس کنند دیده نمیشوند، صدایشان شنیده نمیشود یا مشارکتشان بیاثر است، سرمایه اجتماعی فرسوده میشود، با این حال اگر امکان مشارکت معنادار وجود داشته باشد، بحران میتواند به فرصتی برای تقویت پیوندهای اجتماعی تبدیل شود. در نتیجه، مسئله در روز جاری بیش از آنکه چگونه شهروندان را به صحنه بیاوریم؟ باشد، این است که چگونه جامعه را صاحب ظرفیت کنش کنیم؟ این دو پرسش تفاوت بنیادین دارند؛ در اولی، شهروندان موضوع سیاستگذاریاند، در دومی، شهروندان بخشی از راهحلاند.
شاید مهمترین میراث اجتماعی دهه 60 نیز همین باشد که جامعه در شرایط فشار، فقط با اتکا به منابع رسمی دوام نمیآورد، بلکه اگر شبکههای اعتماد و مشارکت در آن فعال باشند، میتواند بخشی از ظرفیت لازم برای عبور از بحران را در درون خود تولید کند. از این رو تابآوری اجتماعی را نباید فقط در شاخصهای اقتصادی، ظرفیتهای حکمرانی یا امکانات مادی جستوجو کرد، بلکه بخشی از قدرت یک جامعه در روابطی نهفته است که در شرایط عادی کمتر دیده میشوند، با این حال در لحظه بحران میتوانند به شبکهای از همکاری تبدیل شوند. از این منظر، پشت جبهه یک خاطره تاریخی نیست، بلکه یک مفهوم قابل مطالعه در نظریه اجتماعی است، و آنچه آن دوره را قابل تأمل میکند تنها میزان مشارکت شهروندان نبود، بلکه تبدیل رابطه به اعتماد، اعتماد به شبکه، شبکه به مسئولیت و مسئولیت به کنش جمعی است. اگر این زنجیره در جامعه در روز جاری دوباره، با این حال با صورتبندی متناسب با شرایط جدید، بازسازی شود، تابآوری دیگر صرفاً به معنای تحمل فشار نخواهد بود، بلکه به معنای توانایی جامعه برای تولید ظرفیت در دل فشار خواهد بود.
در نهایت، جامعه تابآور جامعهای نیست که بحران در آن رخ نمیدهد، بلکه جامعهای است که بحران نمیتواند پیوندهای اصلی آن را بهسادگی از هم بگسلد. سرمایه شهروندانی نیز زمانی به یک قدرت واقعی تبدیل میشود که شهروندان فقط پشتیبان نباشند، بلکه خود را صاحب بخشی از مسئولیت اجتماعی بدانند. تجربه دهه 60 از این منظر، بیش از آنکه الگویی برای تکرار پیشین باشد، پرسشی برای پیش رو است که آیا میتوان دوباره میان اعتماد، مشارکت و مسئولیت عمومی پیوندی ساخت که جامعه را در برابر فشارهای متنوع در روز جاری، از یک توده منفعل به یک شبکه فعال و تابآور تبدیل کند؟
/
