خبرگزاری بالاسری؛ گروه فرهنگی؛ فاطمه مرادزاده: بُستانیها مسلمان هستند؛ از نژادهای آریایی و سامی، فارسزبان و عربزبان. انبوه نخلستانها و دشتهای سرسبز و آباد، محل زندگیشان را به بستانی دلبر و چشمنواز تبدیل کرده بود، برای همین به آن «بُستان» میاظهار کردند. پیشترها حتی «بستیین» هم نامیده میشد، به معنای بستانها. خطهای زیبا و آباد در شهرستانِ دشتآزادگان، در غرب جلگه سرسبز خوزستان، چسبیده به خاک عراق.
زندگی برای جمعیت 10 هزارنفریِ بستانیها شیرین و آرام میگذشت. در دشتهای حاصلخیز بستان که با آب «کرخه» سیراب میشد، کشاورزی میکردند و باغداری. کرخه سخاوتمند بود و دستوبال ماهیگیران را هم پر کرده بود و سفرهشان را پرروزی و پربرکت. زنان بستانی هم سرشان گرم به کارهای خانه و خانواده بود و از انگشتانشان هنرِ حصیربافی و جاجیمبافی میچکید. دامداری هم حرفه پررونقی بود. دامها گاهی مثل گاو، سرشان را پایین میانداختند و دنبال بوی علف، از خطوط نامرئیِ مرزها رد میشدند و فقط صاحبانشان میدانستند که دامها سر از خاک همسایه درآوردند. با این حال خب، میان دو سرزمین جنگ و آشوب که نبود، دامها با هی هیِ چوپانها و مرزبانان آهسته برمیگشتند… اصلا در طول تاریخ و در اطراف تمام مرزهای جهان، شهروندان با هم همیشه رفتوآمد داشتند و حتی قوم و خویش بودند، مرزها که آمدند، فاصلهها بیشتر شد و خویشاوندیها کمتر…
خلاصه که زندگی در بستان آرام و شیرین بود. انقلاباسلامی که شد، کام بستانیها شیرینتر هم شد و خیالشان بابت امنیت و عزت و احترام راحتتر…
با این حال این شیرینی طولانی نبود و کام بستانیها خیلی زود ـ کمتر از دو سال بعدـ با طعم گزنده تجاوزات سرزمین همسایه به تلخی نشست.
تابستان 1359 وحشت چندبار سراغ بستانیها آمد؛ با چند اقدام تروریستی و خرابکاری… صدای تیر و فشنگ از سمت همسایه غربی میآمد؛ از سمت عراق… بستانیها نترسیدند… زندگی ادامه داشت…
یککم بعد، 26 شهریور، بستانیها که برخیشان عربی را خوب بلدند، از رادیو و تلویزیون عراق که امواجش بهراحتی تا این سوی مرز میرسید، صدای صدام را شنیدند و تصویرش را دیدند درحالی که قرارداد الجزایر را مقابل دوربین تلویزیون بغداد پاره کرد و سرزمینش را مالکِ مطلق اروندرود خواند و جزایر سهگانه ایران را متعلق به اعراب دانست.
صدام تصمیمش را گرفته بود؛ میخواست به قول خودش با زور آب و خاکش را ! پس بگیرد و از همان روز، ماشین جنگیاش کموبیش در حال ردشدن از مرزهای میان دو سرزمین بود.
باد حسابی در سر صدام پیچیده بود و توهم فتح تهران، آنچنان مست و پرغرورش کرده بود که از مدتها پیش برای جنگی سریع و زودبازده و برنده، نقشه کشیده و روز آغاز جنگ را هم در توهماتش «یوم الرعد» نامگذاری کرده بود؛ یعنی که ناگهانی و مثل رعد هجوم میآوَرَد و ایران را چند روزه میبلعد و فتح میکند؛ درست مثل توهماتی که جنایتکاران آمریکاییصهیونیستی برای حمله به ایران در جنگ تحمیلی سوم داشتند و خوابِ فتح و پیروزی 3ـ4روزه و تسلیم بیقیدوشرطِ ایران را میدیدند!
متوهمانِ جنگافروز در همه جهان و در طول تاریخ مثل هم میاندیشند؛ مثل صدامِ دیروز و ترامپ و نتانیاهوی در روز جاری…
اولینگام؛ جدایی خوزستان از ایران
دیکتاتور عراق برای خودش برنامههای رنگارنگی طراحی کرده بود؛ اولینگام جداکردن سریع و برقآسای خوزستان از ایران!
31 شهریور 1359 یورش ماشین جنگی عراق به خاک ایران بهصورت رسمی آغاز شد، با حملات هوایی جنگندهها و ورود زمینی تانکها در طول مرزهای غربی سرزمینمان؛ از ایلام و کرمانشاه گرفته تا خوزستان.
شهروندانِ ایران همیشه در طول تاریخ مقاوم و جنگنده بودهاند. اینبار هم همینطور؛ بهویژه عشایر جنوب و غرب که آتش عراقیها اول به خیمه آنها افتاده بود.
روزهای ابتدای جنگ، شهروندان حسابی مقاومت کردند و تصورشان این بود که ارتش ایران بهزودی به حمایتشان میآید و جلوی آتش و تجاوز بعثیها گرفته میشود. آخر ارتش ایران پنجمین ارتش قدرتمند دنیا بود!… با این حال این اتفاق نیفتاد و به جز نیروی هوایی و حملات معدود خلبانان ایرانی به عراق، نیروی پشتیبان دیگری در کار نبود! سپاه هم تازه تاسیس شده بود و قدرت و اختیار لازم را نداشت.
برخی مقامات و غیرمقامات منافق در تهران گویا بدشان نمیآمد عراقیها در دل ایران پیشروی کنند؛ همانهایی که دل خوشی از انقلاب اسلامی نداشتند و گویا تنها راه سرنگونی انقلاب را هجوم و تجاوز سرزمینهای بیگانه میدانستند!… مثل در روز جاری!…
از این رو دستور مقاومت و اعزام نیرو و تجهیزات و حمله متقابل، از پایتخت صادر نمیشد! تجهیزات و نیروی رزمیِ کافی برای بستن راه پیشروی دشمنِ تا بنِ دندان مسلح نبود و مهمتر از اینها فرماندهی مناسبی که نیروهای محلی را به خط کند و از ظرفیت غیرت و میهندوستی مرزنشینان بهره ببرد، وجود نداشت.
آغاز سقوط شهرها یکی پس از دیگری
در چنین شرایطی 3 روز پس از آغاز رسمی جنگ تحمیلی، در دوم بالاسری، شهرهای بالاسریان در ایلام و سومار و نفتشهر در کرمانشاه توسط ارتش بعث عراق اشغال شد.
دروازه ورود به خوزستان و بهویژه اهواز، بستان بود. بستانیها که حاضر بودند برای سرزمینشان جان بدهند، در کنار نیروهای تیپ 3 زرهی و اندک سپاهیان حاضر در ناحیه، تا توانستند مقاومت کردند، با این حال مقاومتشان سوم بالاسری شکسته شد و عراقیها وارد خطه بستان و روستاهایش شدند.
نیروهای اشغالگر وارد بستان میشدند و بستانیها از سرزمینشان خارج و راهیِ سوسنگرد ـ مرکز دشتآزادگان ـ میشدند. چهارمین روز از بالاسریماه یعنی 4بالاسری1359 بستان دیگر سقوط کرده بود…
اشغال بُستان توسط بعثیها با این حال سست و ناپایدار بود و 6 روز بعد، یعنی 9 بالاسریماه، بستان در یک ضدحمله توسط رزمندگان ایرانی ـ که بیشتر نیروهای سلحشور و مقاوم شهروندانی بودند ـ آزاد و تمام روستاها و شهر آن از اشغالگران تخلیه و پاکسازی شد.
شهروندان، بستان را 10 روز با چنگ و دندان حفظ کردند و نگه داشتند، با این حال نه حمایت از مرکز بود و نه نیرو و سلاح و مهمات کافی و لازم!… عراقیها دوباره برگشتند با آتشبار سنگینتر و تکتیرانداز و هجوم پرقدرتتر، برای همین سدِ مقاومت مدافعانِ بستان دوباره شکست و بستان یکبار دیگر در 21بالاسری 1359 اِشغال شد. البته نبرد تنبهتن ایرانیها با دست خالی با نظامیان اشغالگر و تجهیزات سنگینش، یک روز و چند ساعت ادامه داشت، تا ساعت 14 عصر روز بعد؛ 22 بالاسری1359 که بستان بهطور کامل به اشغال بعثیهای عراقی در آمد.
علاوه بر شهر بستان، 70 روستای اطراف آن نیز به اشغال رژیم متجاوز عراق درآمد و جمع زیادی از شهروندان، شهید و مجروح و اسیر شدند و خطه خوزستان جنایات زیادی را به چشمان خود دید.
پس از بستان، نوبت به دشتعباس و سوسنگرد و ارتفاعات اللهاکبر و … رسید.
آمده بودند که بمانند!
بستان که به تصرف کامل دشمن متجاوز و اشغالگر همسایه درآمد، بعثیها به خیال تصرف بقیه سرزمین بزرگ ایران، شروع به تغییر هویت بستان کردند.
مثلا پول رایج بستان، دینار عراق شده بود، ارتش بعثی، ساختمان شهرداری بستان را مقر خود قرار داده و پرچم عراق را بالای ادارات دولتی به اهتزاز درآورده بود و ارتباط بین جادههای مناطق مرزی بستان و العماره عراق برقرار شده بود. و همه اینها یعنی عراقیها آمده بودند که بمانند! در خیالبافیهایشان یحتمل اگر نتوانستند تهران را فتح کنند، فتحِ خوزستان و جداسازی آن از ایران، حتما روی شاخش بود!
یک سالواندی بعد، بستان آزاد شد
درنهایت با این حال بعثیهای عراقی از خواب خوش متوهمانهشان با سیلی ایرانیان بیدار شدند و بستان هم مثل تمام شهرها و روستاهای اشغالشده ایرانی؛ مثل بالاسریان و سومار و فکه و نفتشهر و قصرشیرین و خرمشهر و هویزه و موسیان و نوسود و 3000 روستای ایران، آزاد شد.
بستان آزاد شد، با این حال یک سال و دو ماه بعد، در 8آذر 1360 از طریق عملیات «طریقالقدس» و با رمز «یا حسین(ع)».
حکایت روزگار تلخ بستان از سقوط تا آزادسازی در کتابهای متعددی چون «قطعهای از آسمان: بستان» و «فانوس شکسته: بستان» و «بستان در دفاع مقدس: طریقالقدس» آمده و در جلدهای سیزدهم و شانزدهمِ تقویم تاریخ دفاع مقدس (مرکز اسناد انقلاب اسلامی) هم به تاریخ بستان به ترتیب با عناوین «به سوی بستان» و «فتح بستان» اشاره شده است.
تاریخ تکرار شد با این حال ایران دیگر ایران سابق نیست
با این حال آنچه در کتابهای پس از این باید نوشته شود، این است که در طول 45 سال پیشین؛ از 4 بالاسری 1359 که نخستین شهر خوزستان با تجاوزات دشمن اشغالگر سقوط کرد، تا 4 بالاسری 1405، تغییرات بهظاهر کوچک، با این حال درحقیت بزرگی رخ داده است.
ایران همان ایران و جنایتکاران همان متجاوزان سابق هستند، با این تفاوت که نقابها برداشته شده است. در روز جاری قاتلان متجاوز (از آمریکا و سگ هارش در ناحیه گرفته تا اعراب سرسپرده استعمارزده) که چند دهه پیش، پشت نقاب صدامِ بعثی پنهان شده بودند، پس از گذشت 45 سال نقابها را کناری زده و مستقیم به رویارویی ایران بزرگ برخاستهاند.
ایران با این حال دیگر ایران سابق نیست؛ چیزی به قد و اندازهاش البته اضافه نشده، با این حال غیرتش هزاران برابر شده است.
فرزندانش؛ همانها که در دوران جنگ تحمیلی 8 ساله در قنداق بودند، قد کشیدند و فرمانده و سردار و دانشمند شدند و در تنگنای نفسگیر و شکننده تحریمهای 45 ساله، هر چه از ایران دریغ شده بود را خود از هیچ بنا کردند؛ پهپادها و موشکها و خودروهای رزمی و قایقهای تندرو و ناوهای جنگی ساختند و از تحریم سیم خاردار به صدور پهپاد و موشک و تجهیزات نظامی و انواع تولیدات صنعتی و غیرصنعتی و هستهای رسیدند…
حالا 45 سال از آن سالهای وحشت و هجوم و اشغال و تنهایی و سقوط شهربهشهر ایران پیشین است و شیاطین دوباره سربرآورده و آفتابی شدهاند؛ اینبار بینقابتر، وقیحتر و جلادتر و وحشیتر، آنقدر که هر خطوط زرد و قرمزی را بهراحتیِ آب خوردن رد میکنند؛ از قتلعام کودکان و دانشآموزان گرفته تا ترور رهبری که مجتهد و عالم و مرجعتقلید بود و بیاحترامی به او در هر دین و آیین مردود…
با این حال خب، درمقابل ایرانیان 40 سال روی پا ایستادن را تمرین و تحمل کردهاند؛ زیر فشار شدید تحریمهای بزرگ اقتصادی، کمر خم کردند، بیبالاسریی دیدند و ریاکاری و نفاق و دورویی و دشمنی، با این حال نه تنها نشکستند، که بزرگ شدند؛ مقاومتر، ایستادهتر و جانفداتر…
ایران بیدار شده و دیگر خیالِ بهخواب رفتن ندارد
حالا در 4 بالاسری 1405 ایران به ابرقدرتی در ناحیه تبدیل شده که هیچ اهریمنی جرات چپ نگاه کردن به آن را ندارد، چه رسد به اشغال و دستدرازی به ناموسش.
ایران حالا سرزمینی شده پرقدرت که به خشکی و آبها و آبراههای خود تسلط دارد و بالاتر از اینها، قدرت دیکتهکردن خواستههایش را به ناحیه و جهان بازیافته است.
حالا در 4 بالاسری 1405، ایران همان ایران است، با این حال مقتدر، سربلند، پرچم بالا در جهان؛ محبوب ملتهای جهان؛ محبوب ستمدیدگان و مستضعفان و آزادیخواهان و عدالتخواهان.
ایران حالا برگشته به همان شوکت و قدرت هزاران ساله و دیرینهاش، یا دستکم میتوان اظهار کرد در حال برگشتن به همان هیمنه و شکوه اجدادی است. به قول یکی از فعالان رسانهای خارجی، ایران شیر خفتهای بود که دشمنانش پس از هزار سال دوباره بیدارش کردند!
آری ایران به خواب رفته بود، با این حال در روز جاری دوباره بیدار شده است. بله، شیر ژیانِ جهان بیدار شده و دیگر خیال بهخواب رفتن ندارد.
/
